1. از ويژگي هاي حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام اين است كه حوائج قلبي را بي بي روا مي كند.
حجةالاسلام والمسلمين سيد احسان الله سبزواري:
روزي، در مشهد مقدس، خدمت مرحوم آيةالله مجتهدي بودم و سيد بزرگواري هم حضور داشت. به مناسبتي، از مقامات بي بي، حضرت فاطمه معصومه عليها السلام صحبت شد، ايشان فرمودند: «از ويژگي هاي حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام اين است كه حوائج قلبي را بي بي روا مي كند و نيازي به ذكر آن نيست». ايشان روي اين مطلب تأكيد مي كردند. نگارنده نيز اين مطلب را بارها از ايشان شنيده بود.
ايشان فرمودند: «من از سفر مشهد به قم بازگشتم، دَيني به گردن داشتم كه فكرم را مشغول كرده بود. به حرم مطهّر مشرّف شدم، با يكي از خدّام، به نام آقاي كوه خضري كه از دوستان بود، مصادف شدم، اين مطلب را با ايشان بازگو كردم، گفت: «حقيقت است».
گفتم: «من الآن حاجتي دارم»، گفت: «بي بي آن را روا مي كند»،گفتم: «از كجا مي داني؟» گفت: «بر گردن من». گفتم: «تعهّد مي كني»؟ گفت: «آري».
توي صحن كوچك رفتم، مقابل ايوان طلا از دلم گذشت كه بي بي! يكي از خدّام شما، كاري را به عهده گرفته است. اين را در دل حديث نفس كردم و رفتم. يكي دو ساعت نگذشته بود كه يكي از رفقا را ديدم، گفت: «كجا بودي كه الآن يك ساعت است دنبال تو مي گردم. فلان جا رفتم به دنبال تو، فلان جا رفتم، پس كجا هستي؟»
به همان مقدار دَيني كه بر گردنم بود به من داد و اين ويژگي حرم بي بي نيز ثابت شد.»
2. بابا! حضرت شفايم داد .
روز دوشنبه 14 شعبان 1426 ه .ق. مطابق با 26/10/1373 ه .ش. در آستانه ميلاد امام زمان عجل الله تعالي فرجه، بار ديگر درحريم كبرياي حضرت فاطمه معصومه عليها السلام دريچه اي به سوي جهان غيب باز شد و يك نفر بيمار مازندراني ساكن مشهد شفا يافت. آن را از زبان خود او بشنويم:
من الف . م، مازندراني، كارمند بازنشسته و ساكن مشهد، سه سال بود كه به درد كمر و فلج هر دو پا گرفتار شده بودم. مخارج زيادي براي درمان خود نمودم و نزد پزشكان متعدد رفتم، ولي نتيجه نگرفتم. از همه جا مأيوس شدم و مكرر درمجالس دعا وتوسل در حرم حضرت رضا عليه السلام به قصد شفا شركت مي كردم، اما همچنان گرفتار بودم. سرانجام دراوايل ماه شعبان مي ديدم مردم به خاطر ولادت امامان (امام حسين و امام سجاد عليهما السلام) و حضرت عباس عليه السلام شادمان هستند، اما افراد خانواده من به خاطر بيماري من ناراحت و محزون اند. باحالي پريشان با كمك افراد به حرم حضرت رضا عليه السلام رفتم و با سوز و گداز حرف آخر را زدم و سرانجام خطاب به آقا عرض كردم: «آقا، يا جوابم را بده يا به قم، به پابوس خواهرتان حضرت فاطمه معصومه عليها السلام مي روم و شكايت مي كنم و آن حضرت را واسطه قرار مي دهم».
همان شب خوابيدم، حضرت فاطمه معصومه عليها السلام را با حجاب كامل ديدم، به من فرمود: «به قم بيا تا تو را شفا دهم». پس از بيداري، ماجرا را به خانواده ام گفتم، ولي بر اثر مشكلات نمي توانستيم به قم مسافرت كنيم. چند شب ديگر مجدداً آن حضرت را در خواب ديدم، عرض كردم: «شما كه وضع مرا مي بيني، همين جا بنده را شفا بده». فرمود: «بايد به قم بيايي». چون بيدار شدم با تصميم قطعي به سوي قم حركت كردم. در روز دوشنبه 14 شعبان(26/10/1373) ساعت 8 صبح در حرم مطهّر بودم، پس از زيارت و التجا و التماس، بر اثر خستگي راه، خوابم برد. بار ديگر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام را با حجاب كامل در خواب ديدم، به من رو كرد و فرمود: «خوش آمدي. اكنون به وعده وفا كردم؛ برخيز، تو شفا يافتي». عرض كردم: نمي توانم برخيزم. فرمود: «اين پياله چاي را بخور و بلند شو». چنين كردم و ناگاه از خواب بيدار شدم. احساس كردم مي توانم روي پاي خود بايستم. در اين هنگام، با پاي خود و بدون تكيه بر كسي، به طرف ضريح نزديك شدم و پدرم را صدا زدم و گفتم: «بابا! حضرت شفايم داد». اينجا بود كه زائران مرا با شور و شوق به دفتر آستانه قم آوردند. از محضر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام تشكر مي كنم و از درگاه خداوند شفاي همه بيماران اسلام را درخواست مي كنم(1).
3. نسيم رحمت
پروين محمّدي، اهل باختران، در سال سوم دبيرستان مبتلا به تشنّج اعصاب مي شوند و پس از بي اثر بودن معالجات مكرّر و نا اميدي از همه جا، همراه خانواده به اميد شفا از امام رضا عليه السلام عازم مشهد مقدس مي شوند. اكنون مادر ايشان كرامت را اين گونه بيان مي كنند: «وقتي به قم رسيديم، با خود گفتم خوب است اول به زيارت خواهر امام رضا عليه السلام برويم، اگر جواب نداد، به مشهد مي رويم. ساعت 2 بعد از نيمه شب بود كه به قم رسيديم. ساعت 9 صبح به حرم مشرف شديم. دخترم را كه به سختي خوابش مي برد و در اثر تشنج اعصاب دچار مشكلاتي مي شد، با حال توجّه و توسّل به حضرت فاطمه معصومه عليها السلام ، به نزديك ضريح بردم و به راحتي خوابيد.
پس از مدتي كه از نماز ظهر و عصر گذشت، بوي عطر عجيبي حرم را گرفت و ديدم دست راست دخترم سه مرتبه به صورتش كشيده شد و رنگ او برافروخته شد و گوشه چادر او را كه به ضريح بسته بودم باز شد؛ درهمين حال، دخترم به راحتي از خواب بيدار شد و گفت: مادر كجاييم؟ گفتم: حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام . گفت: مادر! گرسنه ام. من كه ماه ها بود حسرت شنيدن اين كلمه را داشتم، گفتم: برويم بيرونِ حرم. با هم داخل صحن حرم شديم. از او پرسيدم: احساس ناراحتي نمي كني؟ گفت: نه، الحمد الله خوب هستم. و من احساس كردم كه حالت او طبيعي شده است و از حضرت فاطمه معصومه عليها السلام تشكر مي نماييم».
اين كرامت روز پنجشنبه 2/4/73 ه .ش. واقع شده كه ضبط صوتي و تصويري گفت وگوي ياد شده در واحد سمعي بصري آستانه موجود است(2).
4. شفاي يكي از خدّام حرم
اين كرامت كه به حد تواتر رسيده، از اين قرار است كه يكي از خدام آن حضرت به نام ميرزا اسد الله به سبب ابتلاي به مرضي، انگشتان پايش سياه شده بود. جرّاحان اتفاق نظر داشتند كه بايد پاي اوبريده شود تا مرض به بالاتر از آن سرايت نكند. قرار شد كه فرداي آن روز پاي او را جراحي نمايند. ميرزا اسدالله گفت: حال كه چنين است، امشب مرا به حرم مطهر دختر موسي بن جعفر عليه السلام ببريد.
او را به حرم بردند. شب هنگام خدّام درِ حرم را بستند و او پاي ضريح از درد پا مي ناليد تا نزديك صبح، ناگهان صداي ميزرا را شنيدند كه مي گويد: در حرم را باز كنيد، حضرت مرا شفا داده است. در را باز كردند ديدند او خوشحال و خندان است. او گفت: در عالم خواب ديدم خانمي مجلله آمد به نزد من و گفت: «چه مي شود تو را»؟ عرض كردم كه اين مرض مرا عاجز نموده و از خدا شفاي دردم يا مرگم را مي خواهم. آن مجلله گوشه مقنعه خود را چند دفعه بر روي پاي من كشيد وفرمود: «شفا داديم تو را». عرض كردم شما كيستيد؟ فرمودند: «مرا نمي شناسي! و حال آنكه نوكري مرا مي كني؛ من فاطمه دختر موسي بن جعفرم».
بعد از بيدار شدن، قدري پنبه در آنجا ديده بود. آن را برداشته و به هر مريضي ذره اي از آن را مي داد، به محل درد مي كشيد، شفا پيدا مي كرد. او مي گويد: آن پنبه در خانه ما بود تا آن وقتي كه سيلابي آمد و آن خانه راخراب كرد و آن پنبه را از بين برد و ديگر پيدا نشد(3).
5. شفاي مرد نصراني
در بغداد، مردي نصراني به نام«يعقوب» مبتلا به مرض استسقاء(4) بود كه از معالجه آن نا اميد شده بودند وبه طوري بدنش ضعيف شده بود كه توان راه رفتن نداشت. او مي گويد: مكرّر از خدا مرگم راخواسته بودم يا شفايم را تا آنكه در سال 1280 ه .ق. در عالم خواب سيد جليل القدر نوراني را ديدم كه كنار تختم ايستاده و به من گفت: اگر شفا مي خواهي، بايد به زيارت كاظمين بيايي. از خواب بيدار شدم وخوابم را به مادرم گفتم. مادرم كه مسيحي بود، گفت: اين خواب شيطاني است. دو مرتبه خوابم برد. اين مرتبه زني را در خواب ديدم با چادر و روپوش كه به من گفت: «برخيز كه صبح شد، آيا پدرم با شما شرط نكرد كه اگر او را زيارت كني، تو را شفا مي بخشد»؟ گفتم: پدر شما كيست؟ گفت: موسي بن جعفر عليه السلام. گفتم: شماكيستيد؟ فرمود: «انا المعصومة اخت الرضا؛ من معصومه خواهر رضا عليه السلام هستم».
از خواب بيدار شدم و متحير بودم كه به كجا روم، به ذهنم آمد كه خدمت سيد راضي بغدادي بروم. به بغداد رفتم تا به در خانه او رسيدم. در زدم، صدا آمد كيستي؟ گفتم: در را باز كن!. همين كه سيد صدايم را شنيد، به دخترش گفت: در را باز كن كه يك نفر نصراني آمده است مسلمان شود. وقتي وارد شدم، گفتم: از كجا دانستيد كه من چنين قصدي دارم؟ فرمود: جدم در خواب مرا از قضيه خبر داد. او مرا به كاظمين نزد شيخ عبدالحسين تهراني برد. داستان خود را برايش گفتم. دستور داد مرا به حرم مطهّر حضرت كاظم عليه السلام بردند و مرا دور ضريح طواف دادند. عنايتي نشد. از حرم بيرون آمدم.احساس تشنگي كردم،آب آشاميدم، حالم منقلب شد وروي زمين افتادم. گويا كوهي بر پشتم بود واز سنگيني آن راحت شدم. ورم بدن از بين رفت و زردي صورتم به سرخي مبدل شد و ديگر اثري از آن مرض نديدم. خدمت شيخ بزرگوار رفتم وبه دست ايشان مسلمان شدم(5).
6. لطف بي بي
آقا(6) در را باز كرد. سرش را انداخت پايين و چيزي نگفت. دلش مثل ابر بهاري گرفته بود. قطرات اشك ناخواسته از گوشه چشمانش جوشيد و روي محاسن سفيدش سُر خورد. با گوشه عباي مشكي اش آنها را پاك كردو از دو پلّه خشتي در، بالا آمد.
- فرزندان من! من از شما به همان اندازه شرمنده ام كه شما از زن و بچه هايتان هستيد، ولي بدانيد كه چيزي ندارم بدهم. خدا گواه است كه از سه ماه قبل مقروضم، حالا حتي قرض هم نمي توانم بكنم...
آقا اينجا كه رسيد، ديگر نتوانست ادامه دهد. هق هق گريه اش بلند شد. يكي از طلبه ها جلو آمد و با ناراحتي گفت:
- حاج آقا! به خدا ما هم شرمنده شما هستيم! مجبور شديم بياييم اينجا! آخر مي دانيد الآن ده دوازده روزي مي شود كه فقط نان خشك خالي مي خوريم، آن هم با چه مصيبتي تهيه مي شود، خدا مي داند...
بغض، گلوي طلبه را گرفت. سرش را پايين انداخت و ديگر ادامه نداد. آقا اشكهايش را پاك كرد. در حالي كه بغض گلويش را مي فشرد، بريده بريده گفت:
- شما تشريف ببريد، ان شاء الله تا فردا كاري مي كنم.
طلبه ها ناراحت و مأيوس راهشان را گرفتند و رفتند. نگاه آقا دنبالشان بود. كاش مي توانست كاري بكند! اما كاري از دستش برنمي آمد. سه ماه تمام خون دل خورده بود و عزّت نفسش اجازه نداده بود دردش را به كسي بگويد.
* * *
آفتاب پس مانده هاي نور طلايي اش را از لب بامها جمع مي كرد. آقا روي پلّه بلند اتاق متفكّر ايستاده بود. نمي دانست چه كار كند. غم بدهي ها و شهريه طلاّ ب به قلبش چنگ مي انداخت و آن را فشار مي داد. آهي از ته دل كشيد و به آسمان نگاه كرد. چاره اي به ذهنش نمي رسيد.
آرام آرام طرف حرم به راه افتاد. صداي اذان از گلدسته هاي مرقد مطهّر بي بي حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به گوش مي رسيد.
تا شروع نماز مغرب، غصّه بود و آهي كه پشت سر هم از دلش بيرون مي زد. اين چند روز به اندازه چند سال پير شده بود. نماز را كه خواند، نگران و مضطرب در صحن بزرگ حرم چرخي زد و بيرون رفت. بعد يك راست به خانه برگشت. وارد اتاق شد و دراز كشيد. هر چه تلاش كرد، خوابش نبرد. از جا بلند شد. لباسهايش را پوشيد و دوباره به طرف حرم راه افتاد. تا نزديكي هاي اذان صبح، پشت در بسته حرم دعا كرد و اشك ريخت.
دمدمه هاي اذان صبح بود كه با باز شدن در وارد حرم شد. آرام قدم برداشت و كنار حوض رسيد. وضو كه گرفت، كمي آرام شد. دستهايش را به طرف ايوان آينه گرفت و زمزمه كرد. لحظه اي منظره جمع شدن طلاّ ب مقابل خانه در ذهنش مجسّم شد: - اگر تا فردا پول جور نشود؟ بي بي... بي بي جان! من به طلاّ ب قول داده ام...
نماز صبح را با گريه و التماس به پايان برد. بعد به طرف ضريح مقدّس آمد و چنگ انداخت به ضريح:
- عمّه جان! اين رسمش نيست كه عدّه اي از طلاّ ب غريب در همسايگي شما از گرسنگي جان دهند. به برادرت عليّ بن موسي الرّضا بگو، به جدّت اميرالمؤمنين بگو، مشكل ما را حل كنند...
* * *
خسته شده بود. چشمهايش از بي خوابي مي سوخت. پريشان و مضطرب به خانه برگشت. خواست بخوابد، اما نتوانست. منظره ديروز مدام به ذهنش فشار مي آورد. قرآن را از طاقچه برداشت؛ اما از ناراحتي حتي نتوانست قرآن هم بخواند. انگار داشت زنده به گور مي شد. در عمرش چنين شكنجه روحي نديده بود!
مي خواست بلند بلند گريه بكند كه صداي تق تق در چوبي حياط، بلند شد. خادم قبل از او به طرف در رفت. مردي كه كلاه شاپو و چمدان بزرگي در دست داشت، در قابِ در، ظاهر شد.
- به آقا بگوييد كار واجبي دارم؛ ببخشيد! مي دانم الآن وقت مزاحمت نيست امّا مسافرم، ماشين دارد حركت مي كند.
خادم برگشت و اجازه گرفت. آقا با اينكه حوصله هيچ كس را نداشت، اشاره كرد كه بيايد داخل. خادم، غريبه را پيش آقا آورد. مرد سلام كرد و دو زانو نشست. بعد دست آقا را ميان دستهايش گرفت و بوسيد.
- ببخشيد! بي موقع خدمت رسيدم، چند لحظه پيش كه ماشين ما نزديك قم رسيد و نگاه من به گنبد و گلدسته هاي حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام افتاد، به فكرم رسيد در مسافرت هر لحظه احتمال خطر است، اگر اتفاقي بيافتد و بميرم و دِيْن خدا و امام بر گردنم بماند، چه خواهم كرد... از راننده خواستم كمي صبر كند تا هم زيارتي بكنيم و هم بنده، خدمت شما برسم.
مرد حساب مالش را به آقا ارائه داد. بعد درِ چمدان را باز كرد. بسته هاي نو و تا نخورده اسكناس ها روي هم چيده شده بودند. نگاه آقا كه به بسته هاي اسكناس ها افتاد، دستهايش را بالا برد و از خدا تشكّر كرد. آنگاه خمس مال مرد را حساب كرد. مرد با خوشحالي خمسش را تقديم كرد. اين مبلغ آنقدر زياد بود كه علاوه بر بدهي هايي كه آقا داشت، مخارج يك سال حوزه را كفايت مي كرد.
مرد غريبه كه رفت، آقا از جا بلند شد و به طرف حرم ايستاد. سلامي كرد و زير لب گفت:
- قربان لطفت، بي بي! (7)
7.صداي خوش آمدي
آية الله سيد محسن خرّازي:
آيةالله شب زنده دار فرمود: «يكي از اهل توفيق ساكن در قم، مي گفت: «روزي ديدم، نوري از طرف حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به طرف خانه ما مي آيد، دريافتم كه بايد به زيارتآن حضرت مشرّف شوم، قصد حرم كردم وقتي به صحن رسيدم صداي خوش آمدي شنيدم. به حرم مطهر مشرّف شدم باز صداي خوش آمدي شنيدم».
آقاي شب زنده دار فرمودند:
از ايشان پرسيدم: «آيا درجاي ديگري چنين صدايي شنيده ايد؟» گفت: «كنار مرقد مرحوم آقاي حاج شيخ عبدالكريم حايري يك بار [صداي ] خوش آمدي شنيدم».(8)
8.كرامات بي پايان
آية الله مسعودي خميني:
حدود 25 - 26 ساله بودم كه پاي راست من، دردي شديد گرفت. از اولِ انگشتان پا تا بالاي زانو، به شدت درد مي كرد؛ به طوري كه نمي توانستم راه بروم. آمدم حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام ، كنار ضريح و عرض كردم: من 25 سال سن دارم. اگر حالا بخواهم پادرد بگيرم، خوب ديگر من نمي توانم زندگي بكنم. زن كه گرفتم، درس هم كه مي خواهم بخوانم، جايي هم كه ندارم بروم. مي خواهم از خاكفرج بيايم اين جا، براي درس و بر گردم. پا هم كه نداشته باشم، بايد يك تومان بايد به درشكه بدهم. اگر من بخواهم بروم و بيايم، يك تومان را ندارم. من با يك قران مي خواهم يك روز زندگي كنم. اگر پايم خوب نمي شود از طلبگي بيرون بروم؟ از حرم آمدم بيرون، لب ايوان آيينه، يك آقايي گفت: چرا مي لنگي؟ گفتم: پايم درد مي كند. گفت: الآن كه مي روي، برو بالاي پشت بام، رو به آفتاب بخواب و يك چيزي پشمي هم به پايت ببند. به نظر من تا غروب خوب مي شود. ما توجه نكرديم به اين كه اين آقا كيست؟ و چه مي گويد؟ آمدم منزل و رفتم بالاي پشت بام و همين كار را كردم. ظاهراً هم اوايل تابستان بود. غروب كه شد، من پادرد نداشتم و تاكنون پا درد نگرفته ام تا الآن هم كه اين جا در خدمت شما هستم، پايم درد نگرفته.
* * *
يك روز صبح، خانم به من گفت: «برو نان بگير». من رويم نشد كه بگويم پول ندارم. گفتم: «حالا بروم حرم و بيايم». گفت: «بچه ها الآن مي خواهند نان بخورند و كار دارند بروند، تو مي خواهي بروي حرم؟» يك مقدار گفت و گو كرديم. آخرِ سر گفتم: «من پول ندارم». گفت: «تو كه پول نداشتي، چرا زن گرفتي؟» دلم شكست و يكسره آمدم حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام . رفتم توي محراب بالاسر ايستادم و يك نماز بي حال و بدحال خواندم كه نماز قهر و خشم بود. وسط نماز، دست ها را بلند كردم كه قنوت بخوانم، ديدم يك چيزي توي مشتم گذاشته شد. نماز را تمام كردم، ديدم دو تا پنج توماني است. گريه ام گرفت و كنار حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام گفتم: «يا فاطمه! امروز شما لطف كردي، ولي اگر باز بي پول بمانم. من نبايد بي پول بمانم». دو تا نان و يك كلّه پاچه گرفتم و به خانه رفتم. مادر بچه ها وقتي ديد با دست پر آمده ام، گفت: «چرا دروغ گفتي، چرا گفتي پول ندارم؟» والله، پول نداشتم. گفت: «اين ها را از كجا آوردي؟» گفتم: «نبايد بگويم». سرِ همين مسأله، دوباره دعوا كرديم. دو - سه روز بعد، رفتم خدمت آقاي بهجت و گفتم: «آقا وضعِ مالي من اين طور شده». ايشان ذكري دادند و گفتند: «شما اين را بخوان، بي پول نمي شوي» و فرمودند: «به احدي هم نبايد بگويي، حتي به خودم نبايد بگويي». از آن روزي كه آن ذكر را خواندم، هميشه پول داشته ام.
9.نجات از خشك سالي
آية الله حاج شيخ محمد ناصري دولت آبادي:
ايشان، از پدر بزرگوارشان مرحوم آية الله حاج شيخ محمد باقر ناصري، (متوفّاي 1407 ه .ق.) نقل فرمودند كه در ايّام اقامتشان در نجف اشرف، در جلسه اي كه در منزلشان برگزار بود، بر بالاي منبر، داستان جالبي را در رابطه با حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به شرح زير بيان فرمودند:
در سال 1295 هجري در اطراف قم قحطي و خشك سالي شديدي پديد آمد، اغنام و احشام در اثر كمبود علوفه در معرض تلف قرار گرفتند.اهالي آن منطقه چهل نفر از افراد متديّن و شايسته را انتخاب كردند و به قم فرستادند، تا در صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به بست بنشينند، تا شايد از عنايات آن كريمه اهل بيت، خداوند متعال باران بفرستد و منطقه را از خطر خشك سالي نجات دهد.
سه شبانه روز، آن گروه چهل نفري، در حرم مطهّر خاتون دو سرا به بست مي نشينند، شب سوم يكي از آن چهل نفر مرحوم حاج ميرزا ابوالقاسم قمي را خواب مي بيند. ميرزاي قمي در عالم رؤيا به او مي فرمايد: «چرا در اين جا به بست نشسته ايد؟» او مي گويد: «مدتي است در محل ما باران نيامده، اغنام و احشام ما در معرض تلف قرار گرفته اند».
مي گويد: «بلي.»
مرحوم ميرزا مي فرمايد: «اين كه چيزي نيست، اين مقدار از دست ما نيز ساخته است، هنگامي كه شما حوائج اين طوري داشتيد به ما مراجعه كنيد، ولي هنگامي كه شفاعتِ عالَم را خواستيد، در آن هنگام دست توسل به طرف اين شفيعه روز جزا دراز كنيد.»(9)
10.امر به معروف (خاطرات يكي از خادمان قدیمی حرم)
آن روز ساعت حدود 4 بعدازظهر بود. من و علي(10) جلوي ايوان آيينه ايستاده بوديم. چشممان به خانمي افتاد كه سر قبري نشسته بود حجاب چندان درستي نداشت. علي جلو رفت و گفت:
خواهرم حجابت را رعايت كن. اينجا حرمت دارد!
زن اخم كرد و از جا بلند شد وپيش شوهرش رفت. شوهرش يك سرهنگ تمام بود و روي دوشش قبه داشت. زن كمي با اوصحبت كرد.سرهنگ به سمت ما آمد، روبروي علي ايستاد.
چيه چكار داري؟
هيچي به خانم گفتم سر و صورتش را بپوشاند.
به تو چه مگر تو فضولي!
من مي خواستم چيزي بگويم كه ناگهان ديدم سرهنگ دستش را بالا برد و سيلي محكمي به صورت علي زد. بعد هم برگشت و پيش زنش رفت زن دوباره رفت و كنار قبر نشست. اشك در چشمان علي حلقه زده بود. خجالت زده وبدون اينكه به من نگاهي بكند برگشت و به ضريح بي بي خيره شد.
من به خاطر تو امر به معروف كردم و در عوض سيلي خوردم.
علي بعد از گفتن اين حرف بغضش تركيد و مثل بچه ها شروع به گريه كرد در همين وقت صداي داد و هوار زن به هوا بلند شد. عقرب پايش را نيش زده بود. سرهنگ با چكمه هايش عقرب را له كرد و سراسيمه به اين طرف و آن طرف دويد و كمك خواست. يك نفر فرياد زد:
كمي خاك سياه پيدا كنيد روي زخم بگذاريم.
خاك سياه گير نيامد من و علي دويديم و بيرون حرم درشكه اي تهيه كرديم وآورديم داخل حرم. زن را با قاليچه سوار درشكه كرديم و به بيمارستان فاطمي برديم. سرهنگ گريه كنان به دنبال كالسكه مي دويد. در بيمارستان دكترها پس ازديدن پاي سياه شده زن گفتند:
اگر سم به بقيه قسمتهاي بدنش نفوذ كند، مرگش حتمي است.
آنها پاي زن را با تيغ بريدند تا زهر بيرون بيايد. شب جمعه بود. ما به حرم برگشتيم. سرهنگ هم با ما آمد. رفت كنار ضريح و شروع به گريه و زاري كرد:
غلط كردم. نفهميدم زنم مرا تحريك كرد!
سرهنگ بعد از دعا و گريه به بيمارستان فاطمي رفت. شب تا صبح بيدار مانده بود نمي دانست زنش زنده مي ماند يا مي ميرد. صبح خانمش به هوش آمد. پايش را باندپيچي كردند. خطر رفع شده بود. سرهنگ زنش را سوار ماشين كرد و به سمت حرم آمد. ماشين را مقابل درب اتابكي پارك كرد. به سراغ علي آمد.
مرا ببخش نفهميدم.
خدا ببخشه.
آدرست را به من بده
سرهنگ قلم و كاغذي از جيبش بيرون آورد و آدرس علي رايادداشت كرد. بعد صورت او را بوسيد و عازم تهران شد. سرهنگ مدت 15 سال ماهي 15 تومان براي علي مي فرستاد تا اينكه علي عبدي وفات كرد و آن پول هم قطع شد. خدا رحمتش كند. (11)
پي نوشت:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1)به نقل از: نشريه واحد تبليغات آستانه مقدسه قم، سال 1373.
2) فروغي از كوثر» ص 73.
3) انوارالمشعشعين» ج 1، ص 216.
4) نوعي بيماري كه در اثر آن شكم ورم مي كند و روز به روز بزرگتر مي شود و انواع مختلف دارد. در اين بيماري، بيمار مدام احساس تشنگي مي كند و آب مي خواهد. از اين رو، به آن استسقاء مي گويند». «لغت نامه دهخدا» حرف رأ.
5) زندگاني حضرت معصومه عليها السلام و تاريخ قم» صحفي، سيد مهدي، ص 42.
6). آيت الله آقا سيّد صدرالدّين صدر.
7). ستارگان حرم، ج 3، ص 211 - 209.
8) روزنه هايي از عالم غيب، آيةالله سيد محسن خرّازي، ص 88، قم، انتشارات مسجد مقدس جمكران، 1383.
9) كرامات معصوميه ، ص 185.
10)حاج عبدالله افسا و علي عبدي از خادمان قديمي حرم كه اكنون به رحمت خدا رفته اند.
11)ماهنامه فرهنگ كوثرشماره 17