منتقل شدم به وبلاگ تخصصی کریمه اهل بیت سلام الله علیه

منتقل شدم به وبلاگ تخصصی کریمه اهل بیت سلام الله علیه

1. از ويژگي هاي حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام اين است كه حوائج قلبي را بي بي روا مي كند.
حجةالاسلام والمسلمين سيد احسان الله سبزواري:
روزي، در مشهد مقدس، خدمت مرحوم آيةالله مجتهدي بودم و سيد بزرگواري هم حضور داشت. به مناسبتي، از مقامات بي بي، حضرت فاطمه معصومه عليها السلام صحبت شد، ايشان فرمودند: «از ويژگي هاي حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام اين است كه حوائج قلبي را بي بي روا مي كند و نيازي به ذكر آن نيست». ايشان روي اين مطلب تأكيد مي كردند. نگارنده نيز اين مطلب را بارها از ايشان شنيده بود.
ايشان فرمودند: «من از سفر مشهد به قم بازگشتم، دَيني به گردن داشتم كه فكرم را مشغول كرده بود. به حرم مطهّر مشرّف شدم، با يكي از خدّام، به نام آقاي كوه خضري كه از دوستان بود، مصادف شدم، اين مطلب را با ايشان بازگو كردم، گفت: «حقيقت است».
گفتم: «من الآن حاجتي دارم»، گفت: «بي بي آن را روا مي كند»،گفتم: «از كجا مي داني؟» گفت: «بر گردن من». گفتم: «تعهّد مي كني»؟ گفت: «آري».
توي صحن كوچك رفتم، مقابل ايوان طلا از دلم گذشت كه بي بي! يكي از خدّام شما، كاري را به عهده گرفته است. اين را در دل حديث نفس كردم و رفتم. يكي دو ساعت نگذشته بود كه يكي از رفقا را ديدم، گفت: «كجا بودي كه الآن يك ساعت است دنبال تو مي گردم. فلان جا رفتم به دنبال تو، فلان جا رفتم، پس كجا هستي؟»
به همان مقدار دَيني كه بر گردنم بود به من داد و اين ويژگي حرم بي بي نيز ثابت شد.»
2. بابا! حضرت شفايم داد .
روز دوشنبه 14 شعبان 1426 ه .ق. مطابق با 26/10/1373 ه .ش. در آستانه ميلاد امام زمان عجل الله تعالي فرجه، بار ديگر درحريم كبرياي حضرت فاطمه معصومه عليها السلام دريچه اي به سوي جهان غيب باز شد و يك نفر بيمار مازندراني ساكن مشهد شفا يافت. آن را از زبان خود او بشنويم:
من الف . م، مازندراني، كارمند بازنشسته و ساكن مشهد، سه سال بود كه به درد كمر و فلج هر دو پا گرفتار شده بودم. مخارج زيادي براي درمان خود نمودم و نزد پزشكان متعدد رفتم، ولي نتيجه نگرفتم. از همه جا مأيوس شدم و مكرر درمجالس دعا وتوسل در حرم حضرت رضا عليه السلام به قصد شفا شركت مي كردم، اما همچنان گرفتار بودم. سرانجام دراوايل ماه شعبان مي ديدم مردم به خاطر ولادت امامان (امام حسين و امام سجاد عليهما السلام) و حضرت عباس عليه السلام شادمان هستند، اما افراد خانواده من به خاطر بيماري من ناراحت و محزون اند. باحالي پريشان با كمك افراد به حرم حضرت رضا عليه السلام رفتم و با سوز و گداز حرف آخر را زدم و سرانجام خطاب به آقا عرض كردم: «آقا، يا جوابم را بده يا به قم، به پابوس خواهرتان حضرت فاطمه معصومه عليها السلام مي روم و شكايت مي كنم و آن حضرت را واسطه قرار مي دهم».
همان شب خوابيدم، حضرت فاطمه معصومه عليها السلام را با حجاب كامل ديدم، به من فرمود: «به قم بيا تا تو را شفا دهم». پس از بيداري، ماجرا را به خانواده ام گفتم، ولي بر اثر مشكلات نمي توانستيم به قم مسافرت كنيم. چند شب ديگر مجدداً آن حضرت را در خواب ديدم، عرض كردم: «شما كه وضع مرا مي بيني، همين جا بنده را شفا بده». فرمود: «بايد به قم بيايي». چون بيدار شدم با تصميم قطعي به سوي قم حركت كردم. در روز دوشنبه 14 شعبان(26/10/1373) ساعت 8 صبح در حرم مطهّر بودم، پس از زيارت و التجا و التماس، بر اثر خستگي راه، خوابم برد. بار ديگر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام را با حجاب كامل در خواب ديدم، به من رو كرد و فرمود: «خوش آمدي. اكنون به وعده وفا كردم؛ برخيز، تو شفا يافتي». عرض كردم: نمي توانم برخيزم. فرمود: «اين پياله چاي را بخور و بلند شو». چنين كردم و ناگاه از خواب بيدار شدم. احساس كردم مي توانم روي پاي خود بايستم. در اين هنگام، با پاي خود و بدون تكيه بر كسي، به طرف ضريح نزديك شدم و پدرم را صدا زدم و گفتم: «بابا! حضرت شفايم داد». اينجا بود كه زائران مرا با شور و شوق به دفتر آستانه قم آوردند. از محضر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام تشكر مي كنم و از درگاه خداوند شفاي همه بيماران اسلام را درخواست مي كنم(1).
3. نسيم رحمت
پروين محمّدي، اهل باختران، در سال سوم دبيرستان مبتلا به تشنّج اعصاب مي شوند و پس از بي اثر بودن معالجات مكرّر و نا اميدي از همه جا، همراه خانواده به اميد شفا از امام رضا عليه السلام عازم مشهد مقدس مي شوند. اكنون مادر ايشان كرامت را اين گونه بيان مي كنند: «وقتي به قم رسيديم، با خود گفتم خوب است اول به زيارت خواهر امام رضا عليه السلام برويم، اگر جواب نداد، به مشهد مي رويم. ساعت 2 بعد از نيمه شب بود كه به قم رسيديم. ساعت 9 صبح به حرم مشرف شديم. دخترم را كه به سختي خوابش مي برد و در اثر تشنج اعصاب دچار مشكلاتي مي شد، با حال توجّه و توسّل به حضرت فاطمه معصومه عليها السلام ، به نزديك ضريح بردم و به راحتي خوابيد.
پس از مدتي كه از نماز ظهر و عصر گذشت، بوي عطر عجيبي حرم را گرفت و ديدم دست راست دخترم سه مرتبه به صورتش كشيده شد و رنگ او برافروخته شد و گوشه چادر او را كه به ضريح بسته بودم باز شد؛ درهمين حال، دخترم به راحتي از خواب بيدار شد و گفت: مادر كجاييم؟ گفتم: حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام . گفت: مادر! گرسنه ام. من كه ماه ها بود حسرت شنيدن اين كلمه را داشتم، گفتم: برويم بيرونِ حرم. با هم داخل صحن حرم شديم. از او پرسيدم: احساس ناراحتي نمي كني؟ گفت: نه، الحمد الله خوب هستم. و من احساس كردم كه حالت او طبيعي شده است و از حضرت فاطمه معصومه عليها السلام تشكر مي نماييم».
اين كرامت روز پنجشنبه 2/4/73 ه .ش. واقع شده كه ضبط صوتي و تصويري گفت وگوي ياد شده در واحد سمعي بصري آستانه موجود است(2).
4. شفاي يكي از خدّام حرم
اين كرامت كه به حد تواتر رسيده، از اين قرار است كه يكي از خدام آن حضرت به نام ميرزا اسد الله به سبب ابتلاي به مرضي، انگشتان پايش سياه شده بود. جرّاحان اتفاق نظر داشتند كه بايد پاي اوبريده شود تا مرض به بالاتر از آن سرايت نكند. قرار شد كه فرداي آن روز پاي او را جراحي نمايند. ميرزا اسدالله گفت: حال كه چنين است، امشب مرا به حرم مطهر دختر موسي بن جعفر عليه السلام ببريد.
او را به حرم بردند. شب هنگام خدّام درِ حرم را بستند و او پاي ضريح از درد پا مي ناليد تا نزديك صبح، ناگهان صداي ميزرا را شنيدند كه مي گويد: در حرم را باز كنيد، حضرت مرا شفا داده است. در را باز كردند ديدند او خوشحال و خندان است. او گفت: در عالم خواب ديدم خانمي مجلله آمد به نزد من و گفت: «چه مي شود تو را»؟ عرض كردم كه اين مرض مرا عاجز نموده و از خدا شفاي دردم يا مرگم را مي خواهم. آن مجلله گوشه مقنعه خود را چند دفعه بر روي پاي من كشيد وفرمود: «شفا داديم تو را». عرض كردم شما كيستيد؟ فرمودند: «مرا نمي شناسي! و حال آنكه نوكري مرا مي كني؛ من فاطمه دختر موسي بن جعفرم».
بعد از بيدار شدن، قدري پنبه در آنجا ديده بود. آن را برداشته و به هر مريضي ذره اي از آن را مي داد، به محل درد مي كشيد، شفا پيدا مي كرد. او مي گويد: آن پنبه در خانه ما بود تا آن وقتي كه سيلابي آمد و آن خانه راخراب كرد و آن پنبه را از بين برد و ديگر پيدا نشد(3).
5. شفاي مرد نصراني
در بغداد، مردي نصراني به نام«يعقوب» مبتلا به مرض استسقاء(4) بود كه از معالجه آن نا اميد شده بودند وبه طوري بدنش ضعيف شده بود كه توان راه رفتن نداشت. او مي گويد: مكرّر از خدا مرگم راخواسته بودم يا شفايم را تا آنكه در سال 1280 ه .ق. در عالم خواب سيد جليل القدر نوراني را ديدم كه كنار تختم ايستاده و به من گفت: اگر شفا مي خواهي، بايد به زيارت كاظمين بيايي. از خواب بيدار شدم وخوابم را به مادرم گفتم. مادرم كه مسيحي بود، گفت: اين خواب شيطاني است. دو مرتبه خوابم برد. اين مرتبه زني را در خواب ديدم با چادر و روپوش كه به من گفت: «برخيز كه صبح شد، آيا پدرم با شما شرط نكرد كه اگر او را زيارت كني، تو را شفا مي بخشد»؟ گفتم: پدر شما كيست؟ گفت: موسي بن جعفر عليه السلام. گفتم: شماكيستيد؟ فرمود: «انا المعصومة اخت الرضا؛ من معصومه خواهر رضا عليه السلام هستم».
از خواب بيدار شدم و متحير بودم كه به كجا روم، به ذهنم آمد كه خدمت سيد راضي بغدادي بروم. به بغداد رفتم تا به در خانه او رسيدم. در زدم، صدا آمد كيستي؟ گفتم: در را باز كن!. همين كه سيد صدايم را شنيد، به دخترش گفت: در را باز كن كه يك نفر نصراني آمده است مسلمان شود. وقتي وارد شدم، گفتم: از كجا دانستيد كه من چنين قصدي دارم؟ فرمود: جدم در خواب مرا از قضيه خبر داد. او مرا به كاظمين نزد شيخ عبدالحسين تهراني برد. داستان خود را برايش گفتم. دستور داد مرا به حرم مطهّر حضرت كاظم عليه السلام بردند و مرا دور ضريح طواف دادند. عنايتي نشد. از حرم بيرون آمدم.احساس تشنگي كردم،آب آشاميدم، حالم منقلب شد وروي زمين افتادم. گويا كوهي بر پشتم بود واز سنگيني آن راحت شدم. ورم بدن از بين رفت و زردي صورتم به سرخي مبدل شد و ديگر اثري از آن مرض نديدم. خدمت شيخ بزرگوار رفتم وبه دست ايشان مسلمان شدم(5).
6. لطف بي بي
آقا(6) در را باز كرد. سرش را انداخت پايين و چيزي نگفت. دلش مثل ابر بهاري گرفته بود. قطرات اشك ناخواسته از گوشه چشمانش جوشيد و روي محاسن سفيدش سُر خورد. با گوشه عباي مشكي اش آنها را پاك كردو از دو پلّه خشتي در، بالا آمد.
- فرزندان من! من از شما به همان اندازه شرمنده ام كه شما از زن و بچه هايتان هستيد، ولي بدانيد كه چيزي ندارم بدهم. خدا گواه است كه از سه ماه قبل مقروضم، حالا حتي قرض هم نمي توانم بكنم...
آقا اينجا كه رسيد، ديگر نتوانست ادامه دهد. هق هق گريه اش بلند شد. يكي از طلبه ها جلو آمد و با ناراحتي گفت:
- حاج آقا! به خدا ما هم شرمنده شما هستيم! مجبور شديم بياييم اينجا! آخر مي دانيد الآن ده دوازده روزي مي شود كه فقط نان خشك خالي مي خوريم، آن هم با چه مصيبتي تهيه مي شود، خدا مي داند...
بغض، گلوي طلبه را گرفت. سرش را پايين انداخت و ديگر ادامه نداد. آقا اشكهايش را پاك كرد. در حالي كه بغض گلويش را مي فشرد، بريده بريده گفت:
- شما تشريف ببريد، ان شاء الله تا فردا كاري مي كنم.
طلبه ها ناراحت و مأيوس راهشان را گرفتند و رفتند. نگاه آقا دنبالشان بود. كاش مي توانست كاري بكند! اما كاري از دستش برنمي آمد. سه ماه تمام خون دل خورده بود و عزّت نفسش اجازه نداده بود دردش را به كسي بگويد.
* * *
آفتاب پس مانده هاي نور طلايي اش را از لب بامها جمع مي كرد. آقا روي پلّه بلند اتاق متفكّر ايستاده بود. نمي دانست چه كار كند. غم بدهي ها و شهريه طلاّ ب به قلبش چنگ مي انداخت و آن را فشار مي داد. آهي از ته دل كشيد و به آسمان نگاه كرد. چاره اي به ذهنش نمي رسيد.
آرام آرام طرف حرم به راه افتاد. صداي اذان از گلدسته هاي مرقد مطهّر بي بي حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به گوش مي رسيد.
تا شروع نماز مغرب، غصّه بود و آهي كه پشت سر هم از دلش بيرون مي زد. اين چند روز به اندازه چند سال پير شده بود. نماز را كه خواند، نگران و مضطرب در صحن بزرگ حرم چرخي زد و بيرون رفت. بعد يك راست به خانه برگشت. وارد اتاق شد و دراز كشيد. هر چه تلاش كرد، خوابش نبرد. از جا بلند شد. لباسهايش را پوشيد و دوباره به طرف حرم راه افتاد. تا نزديكي هاي اذان صبح، پشت در بسته حرم دعا كرد و اشك ريخت.
دمدمه هاي اذان صبح بود كه با باز شدن در وارد حرم شد. آرام قدم برداشت و كنار حوض رسيد. وضو كه گرفت، كمي آرام شد. دستهايش را به طرف ايوان آينه گرفت و زمزمه كرد. لحظه اي منظره جمع شدن طلاّ ب مقابل خانه در ذهنش مجسّم شد: - اگر تا فردا پول جور نشود؟ بي بي... بي بي جان! من به طلاّ ب قول داده ام...
نماز صبح را با گريه و التماس به پايان برد. بعد به طرف ضريح مقدّس آمد و چنگ انداخت به ضريح:
- عمّه جان! اين رسمش نيست كه عدّه اي از طلاّ ب غريب در همسايگي شما از گرسنگي جان دهند. به برادرت عليّ بن موسي الرّضا بگو، به جدّت اميرالمؤمنين بگو، مشكل ما را حل كنند...
* * *
خسته شده بود. چشمهايش از بي خوابي مي سوخت. پريشان و مضطرب به خانه برگشت. خواست بخوابد، اما نتوانست. منظره ديروز مدام به ذهنش فشار مي آورد. قرآن را از طاقچه برداشت؛ اما از ناراحتي حتي نتوانست قرآن هم بخواند. انگار داشت زنده به گور مي شد. در عمرش چنين شكنجه روحي نديده بود!
مي خواست بلند بلند گريه بكند كه صداي تق تق در چوبي حياط، بلند شد. خادم قبل از او به طرف در رفت. مردي كه كلاه شاپو و چمدان بزرگي در دست داشت، در قابِ در، ظاهر شد.
- به آقا بگوييد كار واجبي دارم؛ ببخشيد! مي دانم الآن وقت مزاحمت نيست امّا مسافرم، ماشين دارد حركت مي كند.
خادم برگشت و اجازه گرفت. آقا با اينكه حوصله هيچ كس را نداشت، اشاره كرد كه بيايد داخل. خادم، غريبه را پيش آقا آورد. مرد سلام كرد و دو زانو نشست. بعد دست آقا را ميان دستهايش گرفت و بوسيد.
- ببخشيد! بي موقع خدمت رسيدم، چند لحظه پيش كه ماشين ما نزديك قم رسيد و نگاه من به گنبد و گلدسته هاي حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام افتاد، به فكرم رسيد در مسافرت هر لحظه احتمال خطر است، اگر اتفاقي بيافتد و بميرم و دِيْن خدا و امام بر گردنم بماند، چه خواهم كرد... از راننده خواستم كمي صبر كند تا هم زيارتي بكنيم و هم بنده، خدمت شما برسم.
مرد حساب مالش را به آقا ارائه داد. بعد درِ چمدان را باز كرد. بسته هاي نو و تا نخورده اسكناس ها روي هم چيده شده بودند. نگاه آقا كه به بسته هاي اسكناس ها افتاد، دستهايش را بالا برد و از خدا تشكّر كرد. آنگاه خمس مال مرد را حساب كرد. مرد با خوشحالي خمسش را تقديم كرد. اين مبلغ آنقدر زياد بود كه علاوه بر بدهي هايي كه آقا داشت، مخارج يك سال حوزه را كفايت مي كرد.
مرد غريبه كه رفت، آقا از جا بلند شد و به طرف حرم ايستاد. سلامي كرد و زير لب گفت:
- قربان لطفت، بي بي! (7)
7.صداي خوش آمدي
آية الله سيد محسن خرّازي:
آيةالله شب زنده دار فرمود: «يكي از اهل توفيق ساكن در قم، مي گفت: «روزي ديدم، نوري از طرف حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به طرف خانه ما مي آيد، دريافتم كه بايد به زيارتآن حضرت مشرّف شوم، قصد حرم كردم وقتي به صحن رسيدم صداي خوش آمدي شنيدم. به حرم مطهر مشرّف شدم باز صداي خوش آمدي شنيدم».
آقاي شب زنده دار فرمودند:
از ايشان پرسيدم: «آيا درجاي ديگري چنين صدايي شنيده ايد؟» گفت: «كنار مرقد مرحوم آقاي حاج شيخ عبدالكريم حايري يك بار [صداي ] خوش آمدي شنيدم».(8)
8.كرامات بي پايان
آية الله مسعودي خميني:
حدود 25 - 26 ساله بودم كه پاي راست من، دردي شديد گرفت. از اولِ انگشتان پا تا بالاي زانو، به شدت درد مي كرد؛ به طوري كه نمي توانستم راه بروم. آمدم حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام ، كنار ضريح و عرض كردم: من 25 سال سن دارم. اگر حالا بخواهم پادرد بگيرم، خوب ديگر من نمي توانم زندگي بكنم. زن كه گرفتم، درس هم كه مي خواهم بخوانم، جايي هم كه ندارم بروم. مي خواهم از خاكفرج بيايم اين جا، براي درس و بر گردم. پا هم كه نداشته باشم، بايد يك تومان بايد به درشكه بدهم. اگر من بخواهم بروم و بيايم، يك تومان را ندارم. من با يك قران مي خواهم يك روز زندگي كنم. اگر پايم خوب نمي شود از طلبگي بيرون بروم؟ از حرم آمدم بيرون، لب ايوان آيينه، يك آقايي گفت: چرا مي لنگي؟ گفتم: پايم درد مي كند. گفت: الآن كه مي روي، برو بالاي پشت بام، رو به آفتاب بخواب و يك چيزي پشمي هم به پايت ببند. به نظر من تا غروب خوب مي شود. ما توجه نكرديم به اين كه اين آقا كيست؟ و چه مي گويد؟ آمدم منزل و رفتم بالاي پشت بام و همين كار را كردم. ظاهراً هم اوايل تابستان بود. غروب كه شد، من پادرد نداشتم و تاكنون پا درد نگرفته ام تا الآن هم كه اين جا در خدمت شما هستم، پايم درد نگرفته.
* * *
يك روز صبح، خانم به من گفت: «برو نان بگير». من رويم نشد كه بگويم پول ندارم. گفتم: «حالا بروم حرم و بيايم». گفت: «بچه ها الآن مي خواهند نان بخورند و كار دارند بروند، تو مي خواهي بروي حرم؟» يك مقدار گفت و گو كرديم. آخرِ سر گفتم: «من پول ندارم». گفت: «تو كه پول نداشتي، چرا زن گرفتي؟» دلم شكست و يكسره آمدم حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام . رفتم توي محراب بالاسر ايستادم و يك نماز بي حال و بدحال خواندم كه نماز قهر و خشم بود. وسط نماز، دست ها را بلند كردم كه قنوت بخوانم، ديدم يك چيزي توي مشتم گذاشته شد. نماز را تمام كردم، ديدم دو تا پنج توماني است. گريه ام گرفت و كنار حرم حضرت فاطمه معصومه عليها السلام گفتم: «يا فاطمه! امروز شما لطف كردي، ولي اگر باز بي پول بمانم. من نبايد بي پول بمانم». دو تا نان و يك كلّه پاچه گرفتم و به خانه رفتم. مادر بچه ها وقتي ديد با دست پر آمده ام، گفت: «چرا دروغ گفتي، چرا گفتي پول ندارم؟» والله، پول نداشتم. گفت: «اين ها را از كجا آوردي؟» گفتم: «نبايد بگويم». سرِ همين مسأله، دوباره دعوا كرديم. دو - سه روز بعد، رفتم خدمت آقاي بهجت و گفتم: «آقا وضعِ مالي من اين طور شده». ايشان ذكري دادند و گفتند: «شما اين را بخوان، بي پول نمي شوي» و فرمودند: «به احدي هم نبايد بگويي، حتي به خودم نبايد بگويي». از آن روزي كه آن ذكر را خواندم، هميشه پول داشته ام.
9.نجات از خشك سالي
آية الله حاج شيخ محمد ناصري دولت آبادي:
ايشان، از پدر بزرگوارشان مرحوم آية الله حاج شيخ محمد باقر ناصري، (متوفّاي 1407 ه .ق.) نقل فرمودند كه در ايّام اقامتشان در نجف اشرف، در جلسه اي كه در منزلشان برگزار بود، بر بالاي منبر، داستان جالبي را در رابطه با حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به شرح زير بيان فرمودند:
در سال 1295 هجري در اطراف قم قحطي و خشك سالي شديدي پديد آمد، اغنام و احشام در اثر كمبود علوفه در معرض تلف قرار گرفتند.اهالي آن منطقه چهل نفر از افراد متديّن و شايسته را انتخاب كردند و به قم فرستادند، تا در صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به بست بنشينند، تا شايد از عنايات آن كريمه اهل بيت، خداوند متعال باران بفرستد و منطقه را از خطر خشك سالي نجات دهد.
سه شبانه روز، آن گروه چهل نفري، در حرم مطهّر خاتون دو سرا به بست مي نشينند، شب سوم يكي از آن چهل نفر مرحوم حاج ميرزا ابوالقاسم قمي را خواب مي بيند. ميرزاي قمي در عالم رؤيا به او مي فرمايد: «چرا در اين جا به بست نشسته ايد؟» او مي گويد: «مدتي است در محل ما باران نيامده، اغنام و احشام ما در معرض تلف قرار گرفته اند».
مي گويد: «بلي.»
مرحوم ميرزا مي فرمايد: «اين كه چيزي نيست، اين مقدار از دست ما نيز ساخته است، هنگامي كه شما حوائج اين طوري داشتيد به ما مراجعه كنيد، ولي هنگامي كه شفاعتِ عالَم را خواستيد، در آن هنگام دست توسل به طرف اين شفيعه روز جزا دراز كنيد.»(9)
10.امر به معروف (خاطرات يكي از خادمان قدیمی حرم)
آن روز ساعت حدود 4 بعدازظهر بود. من و علي(10) جلوي ايوان آيينه ايستاده بوديم. چشممان به خانمي افتاد كه سر قبري نشسته بود حجاب چندان درستي نداشت. علي جلو رفت و گفت:
خواهرم حجابت را رعايت كن. اينجا حرمت دارد!
زن اخم كرد و از جا بلند شد وپيش شوهرش رفت. شوهرش يك سرهنگ تمام بود و روي دوشش قبه داشت. زن كمي با اوصحبت كرد.سرهنگ به سمت ما آمد، روبروي علي ايستاد.
چيه چكار داري؟
هيچي به خانم گفتم سر و صورتش را بپوشاند.
به تو چه مگر تو فضولي!
من مي خواستم چيزي بگويم كه ناگهان ديدم سرهنگ دستش را بالا برد و سيلي محكمي به صورت علي زد. بعد هم برگشت و پيش زنش رفت زن دوباره رفت و كنار قبر نشست. اشك در چشمان علي حلقه زده بود. خجالت زده وبدون اينكه به من نگاهي بكند برگشت و به ضريح بي بي خيره شد.
من به خاطر تو امر به معروف كردم و در عوض سيلي خوردم.
علي بعد از گفتن اين حرف بغضش تركيد و مثل بچه ها شروع به گريه كرد در همين وقت صداي داد و هوار زن به هوا بلند شد. عقرب پايش را نيش زده بود. سرهنگ با چكمه هايش عقرب را له كرد و سراسيمه به اين طرف و آن طرف دويد و كمك خواست. يك نفر فرياد زد:
كمي خاك سياه پيدا كنيد روي زخم بگذاريم.
خاك سياه گير نيامد من و علي دويديم و بيرون حرم درشكه اي تهيه كرديم وآورديم داخل حرم. زن را با قاليچه سوار درشكه كرديم و به بيمارستان فاطمي برديم. سرهنگ گريه كنان به دنبال كالسكه مي دويد. در بيمارستان دكترها پس ازديدن پاي سياه شده زن گفتند:
اگر سم به بقيه قسمتهاي بدنش نفوذ كند، مرگش حتمي است.
آنها پاي زن را با تيغ بريدند تا زهر بيرون بيايد. شب جمعه بود. ما به حرم برگشتيم. سرهنگ هم با ما آمد. رفت كنار ضريح و شروع به گريه و زاري كرد:
غلط كردم. نفهميدم زنم مرا تحريك كرد!
سرهنگ بعد از دعا و گريه به بيمارستان فاطمي رفت. شب تا صبح بيدار مانده بود نمي دانست زنش زنده مي ماند يا مي ميرد. صبح خانمش به هوش آمد. پايش را باندپيچي كردند. خطر رفع شده بود. سرهنگ زنش را سوار ماشين كرد و به سمت حرم آمد. ماشين را مقابل درب اتابكي پارك كرد. به سراغ علي آمد.
مرا ببخش نفهميدم.
خدا ببخشه.
آدرست را به من بده
سرهنگ قلم و كاغذي از جيبش بيرون آورد و آدرس علي رايادداشت كرد. بعد صورت او را بوسيد و عازم تهران شد. سرهنگ مدت 15 سال ماهي 15 تومان براي علي مي فرستاد تا اينكه علي عبدي وفات كرد و آن پول هم قطع شد. خدا رحمتش كند. (11)
پي نوشت:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1)به نقل از: نشريه واحد تبليغات آستانه مقدسه قم، سال 1373.
2) فروغي از كوثر» ص 73.
3) انوارالمشعشعين» ج 1، ص 216.
4) نوعي بيماري كه در اثر آن شكم ورم مي كند و روز به روز بزرگتر مي شود و انواع مختلف دارد. در اين بيماري، بيمار مدام احساس تشنگي مي كند و آب مي خواهد. از اين رو، به آن استسقاء مي گويند». «لغت نامه دهخدا» حرف رأ.
5) زندگاني حضرت معصومه عليها السلام و تاريخ قم» صحفي، سيد مهدي، ص 42.
6). آيت الله آقا سيّد صدرالدّين صدر.
7). ستارگان حرم، ج 3، ص 211 - 209.
8) روزنه هايي از عالم غيب، آيةالله سيد محسن خرّازي، ص 88، قم، انتشارات مسجد مقدس جمكران، 1383.
9) كرامات معصوميه ، ص 185.
10)حاج عبدالله افسا و علي عبدي از خادمان قديمي حرم كه اكنون به رحمت خدا رفته اند.
11)ماهنامه فرهنگ كوثرشماره 17

كريمه اهل بيت(ع) را «زائران » عارفي است كه «سفر» مي كنند و تن روح عطش زده خود را به آب كرامت بي كرانه او (1) مي زنند كه: «شستشوئي كن، وانگه به خرابات شتاب » (2) اينان با «سفر» به اينجا مي رسند و نيز آن «كوثر» كاظمي(ع) را «مجاوران » عاشقي است كه «سلوك » مي كنند و سالهاست خاكساران حرم اند و سايه نشين آفتاب و اينان با «سلوك » سبز طي طريق مي كنند، اين است كه نام آينه اين دو و اخلاق و افكارشان، عنواني جز: «سلوك سبز» نمي تواند باشد و توفيق از رفيق اعلاست.
خدا خواست كه ما با همه كاستيها و سستي ها «مجاوران » خورشيد باشيم و جامداران «كوثر»; و خدا خواست كه ما با همه بي زاد و راحلگي، «زائران » كعبه هاي مقصود باشيم و عتبه بوس آستان قدس رضوي(ع)، آستانه مقدس فاطمي(ع) و يا ساير عتبات عاليات. اين نعمتي است بزرگ و شكري در خور مي بايدش كه اقرارمي كنيم ناتوان و عاجزيم. در اين فصل از برگه هاي باطراوت كوثر از خودمان مي گوييم: از ما «مجاوران و زائران » و از كوتاهي هايمان و از هرچه خوبي است و هرچه خوبان مجاور و زائر دارند.
چشم به راه شما داريم كه اين صفحات را با هدايتهايي كه مي كنيد روشن سازيد، چشم به شما «مجاوران » جلوه ها ديده، شما «زائران » از «مزار» گذشته و به «مزور» رسيده و هركس كه دلش «چراغدان » مصباح عترت(ع) است و قلبش قالب لبريز از عشق قرآن.
در ايستگاه تاكسي انتهاي شهر به انتظار، چشم بر دوردست دوخته بود و با رسيدن هر تاكسي صدا مي زد: حرم ... حرم ... حرم.
عطر اذان، دلهاي بي تاب نماز را به هيجان مي آورد و غم غروب، اندوه فراق را تشديد مي كرد. در همين چشم چرخاندن ها و صدازدن ها از قاب پنجره ماشين دستهاي راننده را ديد كه به نشان تكبير بالاآمد و اعلام كرد: «به نماز مي روم، خود نيز مسافرم و سفري آسماني درپيش دارم; نماز كه «الصلوة معراج المؤمن »; نماز سكوي پرواز ملكوت يا سفر عرشي مؤمن است به مقام قرب.
تكبيرهاي راننده، گوياي اين بود كه:
| من هماندم كه وضوساختم از چشمه عشق | چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست |
حافظ
او كه اين شغل عزيز را با اين شرط پذيرفته بود كه موارد ضروري را از ياد نبرد چرا كه رساندن مريض و مسافر ناآشنا و نيز ضعيف و افتاده، نمازي ديگر است.
با تحسين از كار زيباي اين شهروند گرامي، باغ ذهنش را با ياد نماز معطرساخت انديشيد كه: «ان الصلوة كانت علي المؤمنين كتابا موقوتا (3) ; يعني نماز بر مؤمنان، در اوقات معين، مقرر شده است. (4)
آيه قرآن، نهج البلاغه، «برادر» خود، را تداعي كرد كه: «صل الصلوة لوقتها...» حاكي از آن كه: «نماز را در وقت معين آن به جاي آر.» (5)
با تامل در اين كلمات، به راه زد، در راه به اين فكر مي كرد كه: آيا نماز جايگاه والاي خودش را در فرهنگ ما در جامعه ما پيدا خواهدكرد؟ با همه اين موفقيت هاي چشمگير حركت الهي نماز، آيا روزي مثل ساير كشورهاي اسلامي - به هنگام نماز - سايه سنگين تعطيل را بر همه چيز و همه كار احساس خواهيم كرد؟
معروف است كه يكي از بزرگان قم مي گفت: هركس در قم مصدر كاري هست، هر روز صبح چند مرتبه بگويد اينجا قم است، (به لحاظ اهميتي كه اين زمين و سرزمين دارد) آيا به اين مسئوليت واقف هستيم، آيا به نماز، اين «سرود عشق، آهنگ آسماني، مدرسه فضيلتها و ترانه توحيد و يگانه پرستي » (6) اهتمام لازم را مي دهيم؟ آنهم به عنوان مجاوران حرم و زائران زيبائي؟
مي رفت و غرق در شور نماز بود، به راننده تاكسي مي گفت: خدايت از نمازگزاران قراردهد اي شهروند باادب و اهل معرفت، اي معتكف مدينه معصوميت، ياد ابوثمامه صائدي و نمازظهر عاشوراي امام حسين(ع) و دعاي امام (7) روحش را عطشناكتر مي ساخت تا اينكه در اجتماع نماز مغرب در حرم ناپديد شد.
به مناسبت سالروز ولادت ولی نعمت ما بچه قمی ها وسالروز درگذشت عالم ربانی محب اهلبیت حضرت آية الله العظمي ميرزا جواد تبريزي مدّ ظلّه متن زیر که ایشان درباره :
شخصيت والای حضرت فاطمه معصومه عليها السلام و مكانت فرهنگي قم بیان کرده اند
برای شما انتخاب کردم .
بسم الله الرحمن الرحيم
كلام در مورد شخصيتي چون فاطمه معصومه عليها السلام - كه امروز بركاتش شهر مقدس قم و به خصوص حوزه علميه قم را فرا گرفته و زبانزد شيفتگان اهل بيت عليهم السلام مي باشد - بسي مشكل است.
شخصيتي كه لقب معصومه را برادر بزرگوارش حضرت امام رضا عليه السلام بر او نهاد و در روايتي در حق خواهر گرامش فرمود:
«من زار المعصومة بقم كمن زارني»(1)؛ هر كس معصومه را در قم زيارت كند مانند كسي است كه مرا زيارت كرده است».
و همچنين امام رضا عليه السلام فرمود:
«هر كس نمي تواند مرا زيارت كند، برادرم را در ري يا خواهرم را در قم زيارت كند كه ثواب زيارت مرا مي برد».
و احاديثي درباره شخصيت و فضايل حضرت معصومه عليها السلام رسيده است كه مي توان به برخي از آنها اشاره نمود، همچون:
عن سعد، قال: سألت أباالحسن الرضا عليه السلام عن فاطمة بنت موسي بن جعفر عليهم السلام قال: «من زارها فله الجنة»(2).
و همچنين امام جواد عليه السلام فرمودند:
«من زار قبر عمّتي بقم فله الجنة»(3)؛ كسي كه عمه ام را در قم زيارت كند، پاداش او بهشت است».
امام رضا عليه السلام فرمودند:
«من زارها عارفاً بحقّها فله الجنّة»(4)؛ كسي كه آن حضرت را زيارت كند در حالي كه آگاه و متوجه شأن و منزلت او باشد، به بهشت مي رود».
و اين خود دال بر اهميت زيارت آن حضرت مي باشد كه به بركت اين مذهب، امروزه هزاران نفر از اقصا نقاط عالم جهت زيارت اين بانوي گرامي به شهر مقدس قم سفر مي نمايند.
شخصيت آن بانو به قدري است كه در احاديث ائمه عليهم السلام او را با تكريم ياد مي كنند و قبل از ولادت، نام فاطمه معصومه عليها السلام بر لسان ائمه عليهم السلام ذكر مي گشت؛ به طوري كه امام صادق عليه السلام فرمود:
«الا انّ قم حرمي و حرم ولدي من بعدي»(5)؛ بدانيد كه قم حرم من و حرم فرزندانم پس از من است».
و همچنين فرمودند: « زني از فرزندان من در اين شهر در مي گذرد كه او دختر موسي است».
و همچنين فرموند: « شهر قم، حرم ماستو در آن زني از فرزندان من مدفون مي شود به نام فاطمه، هر كس او را زيارت كند، بهشت براي او ثابت مي شود».
مقام اين بانوي گرامي به قدري است كه مرحوم علامه مجلسي از شيخ صدوق روايتي بس ارزشمند درباره ارزش والاي زيارت فاطمه معصومه عليها السلامنقل مي كند:
قال: سألت أباالحسن الرضا عليه السلام عن فاطمة بنت موسي بن جعفر عليهم السلام، فقال: «من زارها فله الجنة»(6).
شيخ صدوق مي فرمايد: راوي مي گويد: از امام رضا عليه السلام درباره حضرت فاطمه معصومه عليها السلام پرسيدم، آن حضرت فرمود: «هر كس [قبر] او را زيارت كند، بهشت بر او واجب مي شود.
به شخصيت و فضايل حضرت مي توان از شرافت خانواده و عبادت آن حضرت و محدثه بودن و شفاعت گسترده و زيارت نامه او كه از زبان مبارك امام رضا عليه السلام نقل شده، پي برد.
جلالت و مقام اين بانو به قدري است كه امام رضا عليه السلام لقب معصومه را براي او قرار داد.
حضرت معصومه عليها السلام پرروش يافته امامت ودختر امام و خواهر امام و عمّه امام است كه از هر جهت كه بررسي شود او مرتبط به پرچم داران امامت شيعه است و همگيِ آنان اسوه تقوا و فضيلت و ولايت اند.
اين شخصيت گران قدر به عبادت، خشوع، شب زنده داري و روزه داري معروف بود و احوال او در زمان سكونت در منزل موسي بن الخزرج معروف است و از خصوصيات ديگر اين بانوي گرامي محدثه بودن است كه حديث معروف: عن فاطمة بنت موسي بن جعفر عليه السلام: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» معروف است.
اين مطلب مشهور است كه هنگامي كه بعضي شيعيان وارد مدينه شدند و به خاطر عدم وجود امام موسي بن جعفر عليه السلام و امام رضا عليه السلام موفق به اخذ جواب سؤالات خود نشدند، فاطمه معصومه عليها السلام پاسخ آنان را داد و شيعيان با گرفتن جواب با شادي مدينه را ترك كردند و وقتي خبر به حضرت كاظم عليه السلام رسيد، پس از مطلع شدن از جوابها فرمودند:
«فداها ابوها؛ پدرش به فدايش».
لذا آن حضرت بانوي دانشمند و محدثه زمان خويش محسوب مي گشت وبا وجود آن محدوديت و ناملايماتي كه وجود داشت، چهار روايت از ايشان نقل شده كه در محور عقايد شيعه و تأكيد بر آن مي باشد. حديث «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» براي تثبيت جايگاه غدير در فرهنگ تشيع از جمله آنان است.
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در ضمن حديث مشهوري كه پيرامون قداست قم به گروهي از اهالي ري بيان كردند، فرمودند:
«تقبض فيها امرأة من ولدي اسمها فاطمة بنت موسي و تدخل بشفاعتها شيعتي الجنة بأجمعهم(7)؛ بانويي از فرزندان من در قم به نام فاطمه دختر موسي از دنيا رحلت مي كند كه با شفاعت او همه شيعيان ما وارد بهشت مي شوند».
راوي مي گويد: من اين حديث را هنگامي از امام صادق عليه السلام شنيدم كه حضرت موسي بن جعفر عليه السلام هنوز ديده به جهان نگشوده بود.
اين پيش گويي مقام و منزلت آن بانوي گرامي را مي رساند.
در احاديث از قداست قم سخن رفته و معروف است كه تصوير آن در آسمان چهارم به رسول اكرم صلي الله عليه و آله ارائه شده است.
اميرمؤمنان عليه السلام به اهالي قم درود فرستاده و از جاي پاي جبرئيل در آن سخن گفته و امام صادق عليه السلام قم را حرم اهل بيت عليهم السلام معرفي كرده و خاك آن را پاك و پاكيزه تعبير كرده است. امام كاظم عليه السلام قم را عش آل محمد صلي الله عليه و آله ناميده و يكي از درهاي بهشت را از آن اهل قم دانسته. امام هادي عليه السلام اهل قم را «مغفورٌ لهم؛ آمرزيده شدگان» تعبير كرده و امام حسن عسكري عليه السلام از حسن نيت آنها تمجيد كرده و با تعبيرات بلندي اهالي قم را ستوده است.
اينها و دهها حديث ديگري كه در قداست و شرافت قم و اهل قم از پيشوايان معصوم به ما رسيده، فضيلت و عظمت اين سرزمين را براي همگان روشن مي سازد. جز اينكه بايد ديد راز و رمز اين همه شرافت و قداست چيست؟
و في الجملة، مي توان به زلزله هايي كه شهر قم را چندين بار تكان داد، لكن به بركت و وجود قبر مطهر آن بانوي گرامي بلا از شهر دفع شد و كرامت و مقام اين بانو نمايان شد.
حضرت هنگام عزيمت فرمودند: «مرا به شهر قم ببريد؛ زيرا از پدرم شنيدم كه فرمودند: شهر قم مركز شيعيان ماست».
همان گونه كه خبر مسرت بخش ورود آن حضرت به قم، مردم را براي استقبال جمع كرد. مردم همواره با شور و احساسات، قدوم حضرت را بركت مي دانستندو امروزه هم بر اين باورند كه بركات آن حضرت، شهر مقدس قم را پايگاه تشيعقرار داده و امروزه مذهب غنيّ اهل بيت عليهم السلام از اين مركز به اقصا نقاط عالم منتشر مي شود.
خداوند هم به ما توفيق دهد كه عارف به حق اين بانوي گران قدر باشيم و براي تمام كساني كه در ترويج اين مذهب غني تلاش مي كنند، به حق محمد و آل محمد عليهم السلام توفيق روزافزون عنايت فرمايد!
التماس دعا.
پي نوشت:
________________________________________
1) ناسخ التواريخ، ج 7، ص 337.
2) بحار الانوار، ج 48، ص 316، 57 و 99؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 576؛ ثواب الاعمال، ص 98؛ عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 267؛ كامل الزيارات، ص 324.
3) بحار الانوار، ج 99، ص 265.
4) بحارالانوار، ج 48، ص 316.
5) ناسخ التواريخ، ج 7، ص 337.
6) بحار الانوار، ج 48، ص 316، و ج 57 و 99؛ وسائل الشيعه، ج 14، ص 576؛ ثواب الاعمال، ص 98؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام، ج 2، ص 267؛ كامل الزيارات، ص 324.
7) بحار الانوار، ج 57، ص 228.

حضرت معصومه (س) در خانداني که سرچشمه علم و تقوا و فضايل اخلاقي بود، پرورش يافت. پس از آنکه پدر بزرگوار آن بانوي گرامي به شهادت رسيد، فرزند ارجمند آن امام، يعني حضرت رضا (ع) عهده دار امر تعليم و تربيت خواهران و برادران خود شد و مخارج آنان را نيز بر عهده گرفت. در اثر توجهات زياد آن حضرت، هر يک از فرزندان امام کاظم (ع) به مقامي والا دست يافتند و زبانزد همگان گشتند. ابن صباغ ملکي در اين باره ميگويد: «هر يک از فرزندان ابي الحسن موسي معروف به کاظم، فضيلتي مشهور دارد». بدون ترديد بعد از حضرت رضا (ع) در ميان فرزندان امام کاظم (ع)، حضرت معصومه (س) از نظر علمي و اخلاقي، والامقام ترين آنان است. اين حقيقت از اسامي، لقب ها، تعريف ها و توصيفاتي که ائمه اطهار (ع) از ايشان نموده اند، آشکار است و اين حقيقت روشن مي سازد که ايشان نيز چون حضرت زينب (س) «عالمه غير معلمه» بوده است.

بىبى! ... سلام! باز هم آمدهام، با دلى لبريز از شوق، با چشمانى در انتظار، آمدهام تا يك بار ديگر در «آستانه»، سر ادب در «خاك تواضع» نهم و رازمگو را، همچون سفره دل عاشقان مهجور، پيش تو بگشايم. زمانه غريبى است. «بوى غربت» چيزى نيست كه مشام ما آن را حس نكند. اما ... «عطر آشنايى» هم وجود دارد.
اگر عدهاى «ولايت» را همچون طعامى دير هضم مىيابند، انبوهى عظيم هم، آن راهمچون «شراب طهور»، همچون «تسنيم» و «كوثر» مىدانند، جرعه جرعه جانتشنه خود را از زلال آن سيراب مىكنند.
بىبىجان! اگر كسانى تجربه «زيستن بىولا» را مىآموزند كه در حقيقت، نوعىمرگ تدريجى است جماعت اين مملكت نيز، «زندگى بدون ولا» را غير ممكنمىدانند و با «ولايت»، عشق مىكنند، با «محبت» نفس مىكشند، با «مودتذىالقربى» زندهاند. «كوثر اهل بيت»، براى اينان مايه حيات و سرمايه بركت است.
بانوى معصوم!.. بگذار جمعى فراريان از دين، گريزپايان از معنويت، دلباختگان به آزادى! بهمقدسات، پوزخند بزنند.
اين ميزان شعورشان را نشان مىدهد. اينان چه مىفهمند «عصمت» و «عفاف» چه رنگ است! چه مىدانند «تعالىروحى» چه صيغهاى است! در اين عرصه، بايد خانوادههاى شهدا لب به سخن بگشايندو سرود ايمان سر دهند و شعر باور بسرايند.
بايد فرزندان «فقه» و «فتوا»، تجربه برترين «قانونمدارى» را در سايه«تعبد» بازگو كنند.
از خفاشان خو گرفته به ظلمت و گريزان از نور، چه انتظارى است كه به ستايشخورشيد بپردازند! مگر كسى كه صحن و سراى دلش را از ولاى بيگانه نشسته باشد،مىتواند «ذوىالقربى» را مهمان خود كند؟
مگر محبت «بت» و «خدا» در يك دل مىگنجد؟ از آنان كه «صنم» را از «صمد» نمىشناسند، چه انتظارى است؟
بىبىجان! بانوى عصمت و عفاف! چه مىتوان كرد كه دلهايى، هوس حضور در سواحلدرياى تركيه دارند، جانهايى، در لجنزار غرب، سيراب مىشوند، كسانى هم در پىفسق و گناهاند، اما پشتشعار «آزادى» سنگر گرفتهاند.
از اينها كه بگذريم، ميليونها دل عارف و جانشيفته است كه يك لحظه حضور دررواق روشن يك «حرم» را با عمرى تنفس در عفونتآباد فرنگ، عوض نمىكنند.
دو ركعت نماز خاشعانه در حريم يك «ولى خدا» را به هيچ لذت و تفريحىنمىفروشند.
وقتى يك «زيارت با معرفت» برابر با هزار حج و عمره مقبول است، كدامسرمايهگذارى به سودآورى و بهرهورى اين «تجارت معنوى» مىرسد؟
اصلا آيا آن چشم و گوش بستهها، مىدانند «زيارت» چه طعمى دارد؟ آنها كه جز «شكم» و «شهوت»، چيزى درك نمىكنند، برايشان لرزيدن شانههاىيك «زائر» در برابر يك «ضريح»، گنگ و ناشناخته است، جارى شدن اشك برپهناى صورت و هقهق گريههاى عاشقانه، نامفهوم است.
بانوى نجيب عترت!... خدا را شاكريم كه طعم محبتشما را به ما چشانده است.
مىفهميم كه «توسل» يعنى چه؟ «تبرك» را لمس مىكنيم و باور داريم. پشتوانهاى داريم، نامش «شفاعت» است! از سير و سلوكى برخورداريم، با عنوان«تقرب». باز هم شكر. اينها سرمايههاى ماست. خدا كند كه اينها را نبازيم.
از شما آموختهايم كه «فقر پاك»، بهتر از «ثروت ناپاك» است. «گمنامى»هم اگر با «ديندارى» همراه باشد، باز هم خريداريم.
معصومه عصمت آموز! كريمه اهل بيت! ما هنوز هم محتاجيم و نيازمند. نياز ما به قدر كرم شماست. ما را رها نكنيد، دوست داريم همچنان اسير شما باشيم، بسته درگاهتان، دلبسته مودتان.
جواد محدثى
|
حدثتني فَاطِمَةُ وَ زَيْنَبُ وَ أمَّ كُلْثُوم بَنَاتُ مُوسَى بْن ِ جَعْفَر قُلْنَ:... عَنْ فَاطِمَةَ بِنْت ِرَسُول ِاللّه ِصَلَّى اللّه
عَلَيْه ِوَ آله و سَلَّمَ وَ رَضِىَ عَنْهَا قَالَتْ : «أنَسِيتُمْ قَوْلَ رَسُول ِاللّه ِصِلَّى اللّهُ عَلَيْه ِوَ سَلَّم يَوْمَ غَد ِ ير ِخُمٍّ،
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوُلاهُ وَ قَوْلُهُ صَلَّى اللّهُ عَلَيْه ِوَ آله و سَلَّمَ ،أنْتَ مِنِّى بِمَنْز ِلَة ِهَارُونَ مِنْ مُوسى؟!»
فاطمه معصومه (س) اين روايت را از دختر امام صادق(ع) نقل مى كند كه سلسله سندش در نهايت به فاطمه زهرا(س) مى رسد.فاطمه زهرا(س)، دختر بزرگوار رسول اكرم (ص) فرمود: « آيا فرمايش رسول خدا(ص) را در روز غدير خم فراموش كرده ايد كه فرمود: هر كس من مولاى اويم، على مولاى اوست، و (آيافراموش كرده ايد) ديگر فرمايش آن حضرت را كه فرمود: تو براى من همانند هارون براى موسى هستى؟!»(١)… عَنْ فَاطِمَةُ بِنْتَ موسَى بْن جَعْفَر (ع)... عَنْ فَاطِمَةَ بِنْت ِرَسُول ِاللّهِ صَلَّى اللّه عَلَيْه ِوَ آلِهِ وِ سَلَّمَ ، قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ اللّه ِصَلَّى اللّه ِعَلَيْه ِوَ آلِه ِوَ سَلَّمَ : «ألا مَنْ ماتَ عَلى حُبِّ آل ِمُحَمَّد ماتَ شَهِيداً.
فاطمه معصومه(س)، از دختر امام صادق (ع) روايتى نقل مى كند كه سلسله سندش به حضرت فاطمه زهرا(س)مى رسد كه آن حضرت مى فرمايد: حضرت رسول اكرم (ص) فرمود: «آگاه باشيد! هركس با محبّت آل محمّد بميرد شهيد از دنيا رفته است.»مرحوم علامه مجلسى از شيخ صدوق روايتى بس ارزشمند درباره ارزش زيارت فاطمه معصومه (س) نقل مى كند:قَالَ سَألْتُ اَبَا الْحَسَن ِالر ِّضَا(ع) عَنْ فَاطِمَةَ بِنْت ِمُوسَى بْن ِجَعْفَر (ع)، فَقَالَ مَنْ زَارَهَا فَلَهُ الْجَنَّةَ.
راوى گويد از امام رضا(ع) درباره حضرت فاطمه معصومه پرسيدم. آن حضرت فرمود:« هركس قبرش را زيارت كند، بهشت بر او واجب مى شود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
١-عوالم العلوم، ج ٢١، ص ٣٥٣ به نقل از اسنى المطالب ص ٤٩ تا ص ٥١ |

منت ز بخت دارم و نصرت ز كردگار كافكند در ديار قمم روزگار، بار خوش بار يافتم به حريمى كه جبرئيل بىاذن خادمان به حريمش نجسته بار اين بارگاه بضعه باب الحوائج است كز وى رواست، حاجت مخلوق روزگار اين پيشگاه فاطمه بنت موسى است كز بعد فاطمه به زنان دارد افتخار خارى اگر خلد به كف پاى زائرش گيرد ملك، به سوزن مژگان، ز پاش خار دختر بدين جلال، نپرورده مام دهر دختر بدين مقام، نياورده روزگار چشم فلك نديده و نشنيده گوش دهر دختر بدين جلالت و بانو بدين وقار اى بانوى بلند مقام فلك جناب اى خانم رفيع مكان بزرگوار هم دختر امامى و هم خواهر امام هم عمه امامى و هم نور هشت و چار تنها نه چشم من به در توست منتظر چشم دو عالم استبر اين در، به انتظار اى والى ولايت عصمت! به عصمتت چشم كرم زبنده اين آستان، مدار مسكين «طرب» ز درگه لطفت كجا رود؟ اميدوار بر توام، اميد من بر آر
تعداد امامزادگان شايسته تعظيم و تجليل در «دار الايمان قم»كه بر فراز قبور مطهرشان گنبد و سايبان هستبه چهارصد نفرمىرسد.
در ميان اين چهار صد اختر تابناكى كه در آسمان قم نورافشانىمىكنند، ماه تابانى كه همه آنها را تحت الشعاع انوار درخشانخود قرار داده، تربت پاك شفيعه محشر، كريمه اهلبيتپيمبر(عليهم السلام)، دخت گرامى موسى بن جعفر، حضرت معصومه(س)مىباشد.
پژوهشگر معاصر، علامه بزرگوار، حاج محمدتقى تسترى، مولف قاموسالرجال مىنويسد: «درميان فرزندان امام كاظم(ع) با آن همه كثرتشان بعد از امامرضا(ع)، كسى همسنگ حضرت معصومه(س) نمىباشد. » محدث گرانقدرحاج شيخ عباس قمى به هنگام بحث از دختران حضرت موسى بنجعفر(ع)، مىنويسد: «برحسب آنچه به مارسيده، افضل آنها سيده جليله معظمه، فاطمهبنت امام موسى(ع)، معروف به حضرت معصومه(س) است.» بررسىشخصيتبرجسته و فضايل گسترده حضرت معصومه(س) در اين صفحاتنمىگنجد. در اين نوشته به برخى از ويژگيهاى آن خاتون دوسرااشاره مىكنيم:
بالاترين جايگاه شفاعت، از آن رسول گرامى اسلام است كه در قرآنكريم از آن به «مقام محمود» تعبير شده است. و گستردگى آن باجمله بلند: (ولسوف يعطيك ربك فترضى) بيان گرديده است. همانا دو تن ازبانوان خاندان رسول مكرم شفاعت گستردهاى دارند كه بسيار وسيعو جهان شمول است و مىتواند همه اهالى محشر را فراگيرد:
1- خاتون محشر، صديقه اطهر، حضرت فاطمه زهرا سلام اللهعليها.
2- شفيعه روزجزا، حضرت فاطمه معصومه(س).
در مورد شفاعت گسترده حضرت زهرا سلام الله عليها همين بس كهشفاعت، مهريه آن حضرت است و به هنگام ازدواج پيك وحى طاقهابريشمى از جانب پروردگار آورد كه در آن، جمله «خداوند مهريهفاطمه زهرا را شفاعت گنهكاران از امت محمد(ص) قرار داد.» باكلك تقدير نقش بسته بود.
اين حديث از طريق اهل سنت نيز آمده است.
بعد از فاطمه زهرا سلام الله عليها از جهت گستردگى شفاعت،هيچ كس و حد اقل هيچ بانويى به شفيعه محشر، حضرت معصومهدخت موسى بن جعفر سلام الله عليها نمىرسد، كه امام به حقناطق، حضرت جعفر صادق(ع) در اين رابطه مىفرمايد: «تدخل بشفاعتها شيعتناالجنه باجمعهم»: «با شفاعت او همه شيعيان ما وارد بهشت مىشوند.»
بر اساس روايتى كه مرحوم سپهر در «ناسخ» از امام رضا(ع)روايت كرده، لقب «معصومه» را به حضرت معصومه، امام هشتماعطا كردهاند. طبق اين روايت امام رضا(ع) فرمود: «من زار المعصومه بقم كمن زارنى» «هركس حضرت معصومه را درقم زيارت كند، همانند كسى است كه مرا زيارت كرده باشد.» اينروايت را مرحوم محلاتى نيز به همين تعبير نقل كرده است.با توجه به اين كه عصمتبه چهارده معصوم(عليهم السلام) منحصرنيست، بلكه همه پيامبران، امامان و فرشتگان معصوم هستند.و علت اشتهار حضرت رسول اكرم، فاطمه زهرا و امامان(عليهمالسلام) به «چهارده معصوم» آن است كه آنها علاوه بر مصونيت ازگناهان صغيره و كبيره، از «ترك اولى» نيز كه منافات با عصمتندارد، پاك و مبرا بودند.
مرحوم مقرم در كتابهاى ارزشمند: «العباس» و «على الاكبر» دلائل عصمتحضرت ابوالفضل و حضرتعلىاكبر(عليهماالسلام) را بر شمردهاست. و مرحوم نقدى در كتاب«زينب الكبرى» از عصمتحضرت زينب سلام الله عليها سخنگفته است. و مولف «كريمه اهلبيت» شواهد عصمتحضرت معصومه(س)را بازگو نموده است.
و با توجه به اين كه حضرت معصومه(س) نام شريفشان «فاطمه»است و در حال حيات به «معصومه» ملقب نبودند، تعبير امام(ع)دقيقا به معناى اثبات عصمت است، زيرا بر اساس قاعده معروف:«تعليق حكم به وصف مشعر بر عليت است» دلالتحديثشريف برعصمت آن بزرگوار بىترديد خواهد بود.
آيت الله سيد نصر الله مستنبط از كتاب «كشف اللئالى» نقلفرموده كه روزى عدهاى از شيعيان وارد مدينه شدند و پرسشهايىداشتند كه مىخواستند از محضر امام كاظم(ع) بپرسند. امام(ع) درسفر بودند، پرسشهاى خود را نوشته به دودمان امامت تقديمنمودند، چون عزم سفر كردند براى پاسخ پرسشهاى خود به منزلامام(ع) شرفياب شدند، امام كاظم(ع) مراجعت نفرموده بود و آنهاامكان توقف نداشتند، از اين رو حضرت معصومه(س) پاسخ آن پرسشهارا نوشتند و به آنها تسليم نمودند، آنها با مسرت فراوان ازمدينه منوره خارج شدند، در بيرون مدينه با امام كاظم(ع) مصادفشدند و داستان خود را براى آن حضرت شرح دادند.
هنگامى كه امام(ع) پرسشهاى آنان و پاسخهاى حضرت معصومه(س) راملاحظه كردند، سه بار فرمودند: «فداها ابوها» «پدرش به قربانش باد.» باتوجه به اين كهحضرت معصومه(س) به هنگام دستگيرى پدر بزرگوارش خردسال بود،اين داستان از مقام بسيار والا و دانش بسيار گسترده آن حضرتحكايت مىكند.
بر اساس روياى صادقهاى كه مرحوم آيت الله مرعشى نجفى(ره) ازپدر بزرگوارش مرحوم حاج سيدمحمود مرعشى (متوفاى 1338 ه’ .)نقل مىكردند، قبر شريف حضرت معصومه(س) جلوهگاه قبر گم شدهمادر بزرگوارش حضرت صديقه طاهره سلام الله عليها مىباشد.آن مرحوم در صدد بود كه به هر وسيلهاى كه ممكن باشد، محل دفنحضرت زهرا سلام الله عليها را به دست آورد، به اين منظورختم مجربى را آغاز مىكند و چهل شب آن را ادامه مىدهد، تا درشب چهلم به خدمتحضرت باقر و يا حضرت صادق(عليهماالسلام)شرفياب مىشود، امام(ع) به ايشان مىفرمايد: «عليك بكريمه اهل البيت» «به دامن كريمه اهلبيت پناهببريد.» عرض مىكند: بلى من هم اين ختم را براى اين منظور گرفتهام كه قبر شريفبىبى را دقيقا بدانم و به زيارتش بروم.
امام(ع) فرمود: منظور من قبر شريف حضرت معصومه درقم مىباشد.»سپس ادامه داد: «براى مصالحى خداوند اراده فرموده كه محل دفن حضرت فاطمهسلام الله عليها همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه راتجليگاه قبرآن حضرت قرار داده است. هر جلال و جبروتى كه براىقبر شريف حضرت زهرا مقدر بود خداوند متعال همان جلال و جبروترا بر قبر مطهر حضرت معصومه(س) قرار داده است.»
امام جعفر صادق(ع) در ضمن حديث مشهورى كه پيرامون قداست قم بهگروهى از اهالى رى بيان كردند، فرمودند: «تقبض فيها امراءه هى من ولدى، واسمها فاطمه بنت موسى، تدخلبشفاعتها شيعتنا الجنه باجمعهم» «بانويى از فرزندان من بهنام «فاطمه» دختر موسى، در آنجا رحلت مىكند، كه با شفاعت اوهمه شيعيان ما وارد بهشت مىشوند.» راوى مىگويد: من اين حديثرا هنگامى از امام صادق(ع) شنيدم كه حضرت موسى بن جعفر(ع)هنوز ديده به جهان نگشوده بود.
پيشگوئى امام صادق(ع) از ارتحال حضرت معصومه(س) در قم پيش ازولادت پدر بزرگوارش بسيار حائز اهميت است و از مقام بسيار شامخآن حضرت حكايت مىكند.
در احاديث فراوانى از قداست قم سخن رفته، تصوير آن در آسمانچهارم به رسول اكرم(ص) ارائه شده است.
اميرمومنان(ع) به اهالى قم درود فرستاده و از جاى پاى جبرئيلدر آن سخن گفته و امام صادق(ع) قم را حرم اهلبيت معرفى كرده وخاك آن را پاك و پاكيزه تعبير كردهاست. امام كاظم(ع) قم را عشآل محمد (آشيانه آل محمد(ص)) ناميده و يكى از درهاى بهشت رااز آن اهلقم دانسته. امام هادى(ع) اهل قم را «مغفور لهم»(آمرزيده) تعبير كرده و امام حسن عسكرى(ع) از حسن نيت آنهاتمجيد كرده و با تعبيرات بلندى اهالى قم را ستوده است.اينها و دهها حديث ديگرى كه در قداست و شرافت قم و اهل قم ازپيشوايان معصوم به ما رسيده، فضيلت و عظمت اين سرزمين را براىهمگان روشن مىسازند، جز اين كه بايد ديد راز و رمز اين همهشرافت و قداست چيست؟
حديث فوق كه پيرامون ارتحال حضرت معصومه(س) به عنوان پيشگوئىاز امام صادق(ع) نقل شد، از راز و رمز آن پرده بر مىدارد وروشن مىسازد كه اين همه فضيلت و شرافت، از ريحانه پيامبر،كريمه اهلبيت، مهين بانوى اسلام، حضرت معصومه(س) سرچشمهمىگيرد، كه در اين سرزمين ديده از جهان فرو بسته، گردو خاكاين سرزمين را توتياى ديدگان حور و ملائك نموده است.
نجمه خاتون همسرگرامى امام كاظم(ع) تنها دو فرزند در دامانخود پرورش داد و آنها عبارتند از:
1- خورشيد فروزان امامت، حضرت على بن موسى الرضا(ع).
2- ماه تابان درج عصمت، حضرت معصومه(س).
محمد بن جرير طبرى، دانشمند گرانمايه شيعه در قرن پنجم هجرى،براين واقعيت تصريح نموده است.
مدت 25 سال تمام حضرت رضا(ع) تنها فرزند نجمه خاتون بود، پساز يك ربع قرن انتظار، سرانجام ستارهاى تابان از دامن نجمهدرخشيد كه هم سنگ امام هشتم(ع) بود و امام(ع) توانست والاترينعواطف انباشته شده در سويداى دلش را بر او نثار كند.
بين حضرت معصومه(س) و برادرش امام رضا(ع) عواطف سرشار و محبتزايدالوصفى بود كه قلم از ترسيم آن عاجز است.
در يكى از معجزات امام كاظم(ع) كه حضرت معصومه نيز نقشى دارد،هنگامى كه مرد نصرانى مىپرسد: «شما كه هستيد؟» مىفرمايد: «انا المعصومه اخت الرضا» «من معصومه، خواهر امام رضا(ع)مىباشم.» اين تعبير از محبتسرشار آن حضرت به برادر بزرگوارشامام رضا(ع) و از مباهات او به اين خواهر برادرى سرچشمهمىگيرد.
8- نامه دعوت
محبت و مودت اين خواهر و برادر در سطح بسيار بالا بود، به طورىكه مفارقت امام هشتم(ع) براى حضرت معصومه(س) بسيار سختبود،جدائى حضرت معصومه(س) نيز براى امام هشتم(ع) قابل تحمل نبود.و لذا پس از استقرار امام هشتم(ع) در مرو، نامهاى خطاب بهحضرت معصومه(س) مرقوم فرموده، آن را توسط غلام مورد اعتمادى بهمدينه ارسال نمود.
جالب توجه است كه حضرت رضا(ع) به غلام دستور داد كه در هيچمنزلى توقف نكند، تا آن مرقومه را در اندك زمان ممكن به مدينهمنوره برساند.
حضرت معصومه(ع) نيز به مجرد دريافت دستخط برادر، رختسفر بستو خود را مهياى سفر نمود.
گرداوری: هادى دانشور
|
||
فاطمه معصومه (س) از جهت شخصيت فردي و کمالات روحي، در بين فرزندان موسي بن جعفر (ع) بعد از برادرش، علي بن موسي الرضا (ع) در والاترين رتبه جاي دارد. اين درحالي است که بنا بر مستندات رجالي، فرزندان دختر امام کاظم (ع) دست کم هجده تن بوده اند و فاطمه در بين اين همه بانوي گران قدر، سرآمد بوده است. حاج شيخ عباس قمي آنگاه که از دختران موسي بن جعفر (ع) سخن مي گويد، درباره فاطمه معصومه (س) مي نويسد: «بر حسب آنچه به ما رسيده، افضل آن ها، سيده جليله معظمه، فاطمه بنت امام موسي (ع) معروف به حضرت معصومه است.
شيخ محمد تقي تُستري، در قاموس الرجال، حضرت معصومه (س) را به عنوان بانوي اسوه معرفي کرد و فضيلت وي را در ميان دختران و پسران حضرت موسي بن جعفر (ع)، غير از امام رضا (ع) بي نظير دانسته است. ايشان در اين زمينه چنين مي نويسند: «در ميان فرزندان امام کاظم (ع) با آن همه کثرتشان، بعد از امام رضا (ع) کسي هم شأن حضرت معصومه (س) نيست». بي گمان اين گونه اظهار نظرها و نگرش به شخصيت فاطمه دختر موسي بن جعفر (ع) بر برداشت هايي استوار است که از متن و روايات وارده از ائمه اطهار (ع) به دست آمده است. اين روايت ها، مقام هايي را براي فاطمه معصومه (س) برشمرده اند؛ مقامي که نظير آن، براي ديگر برادران و خواهران وي ذکر نکرده اند و به اين ترتيب، نام فاطمه معصومه (س) درشمار زنان برتر جهان قرار گرفته است.
بي شک اهل بيت پيامبر (ص) چهره هاي پرفروغي به جهانيان عرضه کرده اند و نامشان مانند ستارگان درخشان در آسمان فضايل مي درخشد. درخشان ترين ستاره در ميان بانوان هفتمين منظومه ولايت، فاطمه فرزند پاکيزه موسي بن جعفر (ع) است؛ بانويي که سالهاست تشنگان معرفت از حريمش، زلال ايمان مي نوشند و عارفان با گذر بر زندگي فرزانه اش و درک لحظه هاي آسماني شدنش، درهاي عروج را به روي خود مي گشايند و بوي وصال را در گستره زمين منتشر مي سازند.
به جـــان پاک تو ای دختر امام، ســلام به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام
تويـی که شــاه خراسان بود بــرادر تــو بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام
به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام
صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح بر آستـانه قــدسـت علی الـدوام، ســلام
در آســـمان ولايــت، مــه تمــامی تـــو ز پای تا به ســرت ای مـــه تـمـام، ســلام
به پيشگــاه تو ای خواهـــر شه کـَـونين ز فـرد فـرد خليـق، به صبح و شام ســلام
منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد به جـان پــاک تـو ای دخــتـر امـام، ســلام
مدت 25 سال تمام، حضرت رضا (ع) تنها فرزند نجمه خاتون بود. پس از يک ربع قرن انتظار، سرانجام ستاره اي تابان از دامان نجمه درخشيد که هم سنگ امام هشتم (ع) بود و امام (ع) توانست والاترين عواطف انباشته شده و در سوداي دلش را بر او نثار کند. بين حضرت معصومه و برادرش امام رضا (ع) عواطف سرشار و محبت شگفت انگيزي بود که قلم از ترسيم آن عاجز است. در يکي از معجزات امام کاظم (ع) که حضرت معصومه (ع) نيز نقشي دارد، هنگامي که نصراني مي پرسد: شما که هستيد؟ مي فرمايد: «من معصومه، خواهر امام رضا (ع) هستم». اين تعبير، از محبت سرشار آن حضرت به برادر بزرگوارش امام رضا (ع) و نيز از مباهات ايشان به اين خواهر- برادري سرچشمه مي گيرد.
به طور کلي، سه زيارت نامه براي حضرت معصومه (س) ذکر شده که يکي از آن ها مشهور و دو تاي ديگر غير مشهور است. اسامي و لقب هايي که براي حضرت معصومه (س) در دو زيارت نامه غير مشهور ذکر شده؛ به قرار ذيل است: طاهره (پاکيزه)، حميده (ستوده)؛ بِرّه (نيکوکار)؛ رشيده (حد يافته)؛ تقّيه (پرهيزگار)؛ رضّيه (خشنود از خدا)؛ مرضيّه (مورد رضايت خدا)؛ سيده صديقه (بانوي بسيار راستگو)؛ سيده رضيّه مرضّيه (بانوي خشنود خدا و مورد رضاي او)؛ سيدةُ نساء العالمين (سرور زنان عالم). هم چنين محدثّه و عابده از صفات و القابي است که براي حضرت معصومه (س) عنوان شده است.
حضرت معصومه (س) در زبان دانشمندان و فقيهان گران قدر شيعه، به لقب «کريمه اهل بيت» ياد مي شود. از ميان بانوان اهل بيت، اين نام زيبا تنها به آن حضرت اختصاص يافته است. بر اساس روياي صادق و صحيح نسب شناس گرانقدر، مرحوم آيت الله مرعشي نجفي، اين لقب از طرف امام صادق (ع) بر حضرت معصومه (س) اطلاق شده است. در اين رؤيا، امام صادق (ع) به آيت الله نجفي که با دعا و راز و نياز، تلاش پيگيري را براي يافتن قبر مطهر حضرت زهرا (س) آغاز کرده خطاب فرمود: برتو باد به کريمه اهل بيت.
حضرت فاطمه معصومه (س) بانويي بهشتي، غرق در عبادت و نيايش، پيراسته از زشتي ها و شبنم معطر آفرينش است. شايد يکي از دلايل «معصومه» ناميدن اين بانو، آن باشد که عصمت مادرش حضرت زهرا (س) در او تجلي يافته است. بر اساس پاره اي از روايات، اين لقب از سوي امام رضا (ع) به اين بانوي والامقام اسلام وارد شده است؛ چنان که فقيه بلند انديش و سپيد سيرت شيعه، علامه مجلسي (ع) در اينباره ميگويد: امام رضا (ع) در جايي فرمود: «هرکس معصومه را در قم زيارت کند، مانند کسي است که مرا زيارت کرده است».
پس از آنکه حضرت معصومه (ع) به شهر ساوه رسيد، بيمار شد. چون توان رفتن به خراسان را در خود نديد، تصميم گرفت به قم برود. يکي از نويسندگان در اين باره که چرا حضرت معصومه (س) شهر قم را برگزيد، مي نويسد: «بي ترديد مي توان گفت که آن بانوي بزرگ، روي ملهم و آينده نگر داشت و با توجه به آينده قم و محوريتي که بعدها براي اين سرزمين پيش مي آيد - محوريتي که آرامگاه ايشان مرکز آن خواهد بود - بدين ديار روي آورد. اين جريان به خوبي روشن مي کند که آن بانوي الهي، به آينده اسلام و موقعيت اين سرزمين توجه داشته و خود را با شتاب بدين سر زمين رسانده و محوريت و مرکزيت آن را با مدفن خود پايه ريزي کرده است.
دعا و زيارت، پر و بال گشودن از گوشه تنهايي، تا اوج با خدا بودن است. دعا و زيارت، جامي است زلال از معنويت ناب درکام عطشناک زندگي؛ و زيارت حرم معصومه (س)، بارقه اميدي در فضاي غبارآلود زمانه، فرياد روح مهجور در هنگامه غفلت و بي خبري، و نسيمي فرحناک و برخاسته از باغستان هاي بهشت است. زيارت مرقد فاطمه معصومه (س)، به انسان اعتماد به نفس مي دهد، و او را از غرق شدن در گرداب نوميدي باز مي دارد و به تلاش بيشتر دعوت مي کند. زيارت مزار با صفاي کريمه اهل بيت (س)، سبب مي شود که زائر حرم، خود را نيازمند پروردگار ببيند، در برابر او خضوع کند، از مرکب غرور و تکبر- که سرچشمه تمامي بدبختي ها و سيه روزي هاست- فرو آيد و حضرت معصومه (س) را واسطه درگاه پروردگار عالميان قرار دهد. بر همين اساس است که براي زيارت آن حضرت، پاداش بسيار بزرگي وعده داده شده و آن، ورود به بهشت است. در اين باره از امام جواد (ع) نقل شده که فرمود: «هر کس عمه ام را در قم زيارت کند، بهشت از آن اوست».
حضرت معصومه (س) از جمله بانوان گرانقدر و والا مقام جهان تشيع است و مقام علمي بلندي دارد. نقل شده که روزي جمعي از شيعيان، به قصد ديدار حضرت موسي بن جعفر (ع) و پرسيدن پرسش هايي از ايشان، به مدينه منوره مشرف شدند. چون امام کاظم (ع) در مسافرت بود، پرسش هاي خود را به حضرت معصومه (س) که در آن هنگام کودکي خردسال بيش نبود، تحويل دادند. فرداي آن روز براي بار ديگر به منزل امام رفتند، ولي هنوز ايشان از سفر برنگشته بود. پس به ناچار، پرسش هاي خود را باز خواستند تا در مسافرت بعدي به خدمت امام برسند، غافل از اين که حضرت معصومه (س) جواب پرسش ها را نگاشته است. وقتي پاسخ ها را ملاحظه کردند، بسيار خوشحال شدند و پس از سپاسگزاري فراوان، شهر مدينه را ترک گفتند. از قضاي روزگار در بين راه با امام موسي بن جعفر (ع) مواجه شده، ماجراي خويش را باز گفتند. وقتي امام پاسخ پرسش ها را مطالعه کردند، سه بار فرمود: پدرش فدايش.
حضرت فاطمه معصومه (س) مظهر فضايل و مقامات است. روايات معصومان (ع) فضيلت ها و مقامات بلندي را به آن حضرت نسبت مي دهد. امام صادق (ع) در اين باره مي فرمايند: «آگاه باشيد که براي خدا حرمي است و آن مکه است؛ و براي پيامبر خدا حرمي است و آن مدينه است. و براي اميرمؤمنان حرمي است و آن کوفه است. بدانيد که حرم من و فرزندانم بعد از من، قم است. آگاه باشيد که قم، کوفه کوچک ماست، بدانيد بهشت هشت دروازه دارد که سه تاي آن ها به سوي قم است. بانويي از فرزندان من به نام فاطمه، دختر موسي، در آن جا رحلت مي کند که با شفاعت او، همه شيعيان ما وارد بهشت مي شوند.»
|
نام شريف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت، «معصومه» است. پدر بزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر (ع) و مادر مكرمه اش حضرت نجمه خاتون (س) است . آن بانو مادر امام هشتم نيز هست . لذا حضرت معصومه (س) با حضرت رضا (ع) از يك مادر هستند. ولادت آن حضرت در روز اول ذيقعده سال ١٧٣ هجرى قمرى در مدينه منوره واقع شده است. ديرى نپاييد كه در همان سنين كودكى مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربيت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا (ع) قرارگرفت. در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهديد مأمون عباسى سفر تبعيد گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون اين كه كسى از بستگان و اهل بيت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند. يك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق ديدار برادر و اداي رسالت زينبي و پيام ولايت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت كرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد. اين جا بود كه آن حضرت نيز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زينب(س) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبيت (ع) را با حكومت حيله گر بنى عباس اظهار مى كرد. بدين جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اى از مخالفان اهلبيت كه از پشتيبانى مأموران حكومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتيجه تقريباً همه مردان كاروان به شهادت رسيدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نيز مسموم كردند. به هر حال ، يا بر اثر اندوه و غم زياد از اين ماتم و يا بر اثر مسموميت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بيمار شدند و چون ديگر امكان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسيد: از اين شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببريد، زيرا از پدرم شنيدم كه مى فرمود: شهر قم مركز شيعيان ما است. بزرگان شهر قم وقتى از اين خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى كه «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى كشيد و عده فراوانى از مردم پياده و سواره گرداگرد كجاوه حضرت در حركت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربيع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى كه امروز «ميدان مير» ناميده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار ميزبانى حضرت نصيب او شد. آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در اين شهر زندگى كرد و در اين مدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود. محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستيه به نام «بيت النور» هم اكنون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است. سرانجام در روز دهم ربيع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پيش از آن كه ديدگان مباركش به ديدار برادر روشن شود، در ديار غربت و با اندوه فراوان ديده از جهان فروبست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجليل فراوان پيكر پاكش را به سوى محل فعلى كه در آن روز بيرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشييع نمودند. همين كه قبر مهيا شد دراين كه چه كسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشكل شدند، كه ناگاه دو تن سواره كه نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پيدا شدند و به سرعت نزديك آمدند و پس از خواندن نماز يكى از آن دو وارد قبر شد و ديگرى جسد پاك و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاك نهان سازد. آن دو نفر پس از پايان مراسم بدون آن كه با كسى سخن بگويند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند. بنا به گفته بعضي از علما به نظر مى رسد كه آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند چرا كه معمولاً مراسم دفن بزرگان دين با حضور اوليا الهي انجام شده است. پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر فراز قبر شريفش قرار داد تا اين كه حضرت زينب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢٥٦ هجرى قمرى اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه بزرگوارش بنا كرد و بدين سان تربت پاك آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبيت (ع). و دارالشفاي دلسوختگان عاشق ولايت وامامت شد. |
بىبى جان! ... سلام.
مىخواستم به زيارت حرمت آيم.
مىخواستم بوسه به ضريح مقدستبزنم.
نمىدانستم رخصت آن را داشتم يا نه؟
وقتىمىديدم بعضيها سر را پايين انداخته، همينطورى وارد صحن و حريم حرمت مىشوند، از اين در وارد شده، از در ديگر بيرون روند، بى آنكه لحظهاى درنگ كنند و سلامى و ثنايى، ناراحت مىشدم.
آخر، اينجا خانه توست.
هر چند درهاى حرم گشوده است،
ولى آيا مىتوان بىاجازه وارد خانه تو شد و بى سلام و درود، از در ديگر خارج گشت؟
آستانى كه روحهاى بلندى بوسه بر آن مىزدهاند،حرمى كه «آشيانه آل محمد» است،حريمى كه فرشتگان، پاسبان آنند، مرقدى كه پيكر تو رادربرگرفتهاست،حرمى كه نگين شهر ماست،بىبى! ... خواستم بى «اذن دخول» وارد شوم،اما نمىدانستم راهم مىدهند؟
وضو كه گرفته بودم. به نيت «زيارت» هم آمده بودم. معتقد بودم كه شما اهل بيت آفتاب، پس از مرگ هم زندهايد و توجه به زائرانتان داريد.
وقتى روح هر كس پس از مفارقت از بدن، متوجه مردم و بستگان و خانه و آشنايان و ... است، شما كه جاى خود داريد.
شما وصل به درياييد،اصلا خودتان يك دريا كرامت و بصيرت و شهوديد. مگر مىشود نسبتبه زائران و عابران و عارفان و جاهلان، يكسان نظر كنيد؟
مگر مىشود ندانيد چه كسانى به زيارتتان آمدند و چه نيت داشتند و چه فهميدند و چه گرفتند و چگونه رفتند؟
وقتى گاهى مىبينم بعضى از ساكنان اين شهر نور، همين كه از خانه بيرون آمده، به كوچه يا خيابان يا جايى مىرسيدند كه از دور، حرم مطهرت چشم را مىنواخت و دل را روشن مىكرد، مىايستادند دست ادب به سينه مىگذاشتند، سلام مىدادند، تعظيمى كرده، به راه خود ادامه مىدادند، لذت مىبردم و بر اين همه معرفت و ادب، آفرين مىگفتم.
مىشد از دور هم سلام بدهم.
«بعد منزل نبود در سفر روحانى» ... ولى ادب، اقتضا مىكرد كه براى آستانبوس به حرم مشرف شوم.
چه صادقانه و ساده، اين زائران خسته و از راه دور آمده، از هواى معنوى حريم حرمت استنشاق مىكنند. در صحن مطهر كه نفس مىكشند، روحشان شاداب مىشود. گاهى هم چند قطره اشك، بدرقه سلامشان است. بخصوص وقتى مىخواهند از اين شهر بروند و سفر زيارتىشان به پايان رسيده باشد و براى «زيارت وداع» آمده باشند.
بىبى جان! ... از اين حرفها بگذرم.
آمدهام تا از نزديك، عرض ادب كنم. از صحن گذشتهام. كفشهايم را به كفشدارى سپردهام. از لابهلاى جمعيت عبور كردهام، اينك در رواقى هستم كه براحتى ضريحت را مىبينم. بهبه، چه جلوه و صفايى دارد. اللهم صل على محمد و آل محمد.
باور دارم خيلى از دلهاى تيره، جانهاى غبار گرفته، چشمان غريبه با اشك، روحيههاى گريزان و فرارى، وقتى توفيق پيدا مىكنند كه به اين «حرم» آيند، روشن مىشوند. غبارها از آينه جانشان برطرف مىشود، چشمهايشان با اشك، آشتى مىكند. چه قدر شفاف مىشود هواى يك چشم، پس از يك بارش اشك، و چه قدر سبك و شاداب مىشود روح يك زائر، پس از يك زيارت و آستانبوسى و توسل. اين خاصيتحرم است كه پاككننده دل و صيقلدهنده روح است.
باز هم كه دور شدم! بىبى جان! وقتى به حرم تو مىآيم، «مشهد» هم در جلوى چشمم آشكار مىشود. شما دو خواهر و برادر، چه كردهايد با اين دلهاى بىقرار، كه اينگونه پروانهوار، برگرد مدفن نورانى شما پر مىزنند و پروانهوار، طواف مىكنند؟!
در حرم تو، به ياد «كاظمين» هم مىافتم.
چه غريبانه، روز و شب مىگذرانند آن عتبات عاليه در سرزمين عراق!
من عراق نرفتهام و كاظمين را زيارت نكردهام. ولى در حرم تو، احساس مىكنم كه در خراسان يا كاظمينم.
بوى آن دو حجت الهى را از مزار تو استشمام مىكنم. «بوى گل را از كه جوييم؟ از گلاب»بىبى جان! اجازه هست وارد شوم؟
اجازه هستبوسه بر ضريح منورت بزنم؟
اجازه هستخود را قاطى اين زائران مشتاق كنم و مثل آنان، ساده و بىريا و بىادعا، خود را به ضريح برسانم، دو دستى به آن بچسبم، از لابلاى شبكههاى فولادى و نقرهاى رنگ ضريح، مخمل سبزى را كه روى قبر تو انداختهاند، تماشا كنم. اشك بريزم، شانههايم بلرزد، دلم متلاطم شود و لبهايم با اين ضريح مشبك، متبرك شود؟
مىدانم كه اجازه خواهى داد.
مىدانم كه خدا و رسول و فرشتگان، اذن خواهند داد. اگر رخصت نبود، توفيق همينجا آمدن را هم نداشتم.
من به «طلبيدن» عقيده دارم. حتى برادر غريب تو، حضرت رضا(ع) هم همينطور است. فقط به خواستن ما نيست، «طلبيدن» او هم شرط است. گاهى با هزار مقدمهچينى و برنامهريزى، جور نمىشود. گاهى هم خيلى آسان، وسيله و شرايط، جور و مساعد مىشود.
بىبى جان! تو هم طلبيدهاى. شما خانواده، اهل كرامت و بزرگوارى هستيد.
كريمان با بدان هم بد نكردند كسى را از در خود رد نكردند اگر ناقابليم و شرمساريم بجز عشق شما چيزى نداريم
اينجا آشيانه آل محمد(ص) و حرم اهل بيت است. درى از درهاى بهشت است. شما صاحبخانهايد و ما ميهمان. خودتان فهميدهايد كه به ديدار شما آييم و با حرمهايتان انس و الفت داشته باشيم. خودتان گفتهايد كه گامهايى كه در مسير زيارت شما خاندان برداشته مىشود، چه قدر ثواب دارد. خود شما مشوق ما بودهايد. ما هم به دعوت شما آمدهايم.
حالا، من هم يكى از هزاران زائرم كه به آستانبوسى آمدهام.
جسمم كنار ضريح توست.
ولى ... نمىدانم روح و روحيهام تا چه حد به تو نزديك است؟
سر راهم كه مىآمدم، تعظيمى هم به مقام علمى و عرفانى بزرگانى كردم كه در كنار حرم تو آرميدهاند، آيةالله حائرى، شهيد مطهرى، علامه طباطبايى، شهيد محراب آيةالله مدنى و بزرگان ديگرى كه سر بر آستان تو نهادهاند.
وقتى سر قبر علامه فاتحه مىخواندم، به يادم آمد كه او، از روى عشق و علاقهاى كه به تو داشت، وقتى روزه بود، روزهاش را با بوسه بر ضريح مقدس تو افطار مىكرد. چه معرفتى! خوشا به حالش.
آن طرفتر، وقتى كنار قبر آيةالله بروجردى فاتحه مىخواندم، ياد حرف يكى از استادانم افتادم كه مىفرمود: آيةالله بروجردى سفارش كرده بود كه نامش را در ليستخدام افتخارى آستانه تو بنويسند.
هر گاه از كنار قبر شهيد آيةالله قدوسى مىگذرم، ياد خاطراتى مىافتم كه از او در ايام طلبگى و درس خواندن دارم. بىاختيار پاهايم از رفتن باز مىماند. مىايستم و «الحمد»ى براى او مىخوانم. او به گردن من حق بسيار دارد، هم حق استادى، هم حق تربيتى و اخلاقى.
خوب، بىبى جان، زياد حرف زدم. دستخودم نبود. محبت تو مرا به حرف كشاند و سفره دلم را باز كردم.
بلبل از فيض گل آموختسخن، ورنه نبود اين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش
زيارت حرمت، هم روح را باز مىكند، هم نطق و بيان را و هم زبان را به نجوا و نيازخواهى و رازگويى مىگشايد.
تسبيحات حضرت زهرا(س) را گفتهام.
بگذار «زيارتنامه» را آغاز كنم:
«السلام على آدم صفوة الله ...»
نوشته :جواد محدثى